زاغکی بر درخت نخل،فلافل می خورد.....روبهی آمد و گفت:ولک چه بالی،چه دمی،عجب عینک ری بُنی.....دمت گرم کا،مشکی رنگ عشقه، یه دهن برامون بخون..... زاغ فلافل را زد زیر بغل و گفت:مو خودُم کلاس دومم دهن سرویس
سال ۱۲۳۰ :
مرد : دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم…. !!!
زن : آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید !!! نا محرم که خونمون نبود . حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده…!!!
مرد: بلند خندیده ؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. !!! نخیر نمی شه باید بکشمش… !!!
– بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه…
قبل هم گفتم نسبت به من لطف داشته و دارید. تازه امروز فهمیدم که خیلی تو مرام و معرفت از همتون عقب هستم و به گرد پاتونم نمی رسم.
مهدی جون-مجید گل-علی خان با مرام-رامین بیهمتا و حسن جان از لطف بی نهایتی که به من داشتید صمیمانه تشکر می کنم و دربین شما اصلاْ خودم را مقداری نمی بینم.
قربان همه ی شما
خاک پای دوست گشتن نزد ما یک آرزوست//////گر که قابل بداند جان ما تقدیم اوست
حیف که جا همشون تو جهنمه چون تو بلاد کفر زندگی میکنن... 
دریافت فایل
از آنجایی که می دونم همگی نسبت به من لطف داشته و دارید. گفتم یه خبر خوب بدم و شما را نیز در شادی خودم سهیم کنم.
۱- کتاب کاربرد عملی PLC من پس از شش ماه داوری بالاخره تائید شد و در نوبت چاپ توسط مرکزیت دانشگاه پیام نور در تهران است.
2- دو مقاله ای را که برای سمینار تخصصی مهندسین برق و کامپیوتر ایران مهر 1389 ارسال کرده بودم نیز جهت ارائه قبول شده است.
هر دوی این خبر های خوب را به تمامی دوستان گلم در جهاد دانشگاهی تقدیم می کنم.
دوستان عزیزی که به دلیل علاقه زیاد به محیط دانشگاه !!
( و نه پاس نکردن واحدها
)
۵ ترمه هستند آگاه باشند که:
انتخاب واحد روز سه شنبه ساعت ۸ صبح شروع میشه و در ضمن زمان انتخاب واحدشون هم محدوده٬ حتما به این اطلاعیه دقت کنند یا یه سر به سایت دانشگاه بزنند
سلام به همگی
خواستم از تمام دوستانی که امروز با حضور گرمشون تو جلسه ی دفاعیه پایان نامه ما، حضور داشتند صمیمانه قدر دانی کنم.
در مورد دوستانی هم که امروز صبح دفاعیه داشتند خیلی دیر اعلام کردند یا ما بی اطلاع بودیم در هر صورت ببخشید که نتونستیم حضور داشته باشیم.
موفق باشید.
حال درست کردن غلط املایی هاشو ندارم، شما که نظر نمیدید، فایده نداره، همون با غلط بخونید.
دوستان که قصد دارند وایمکس بخرند حتما این بخش رو بخونند
![]()
یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی
روزگاری بود که شاه عباس صفوی پادشاهی می کرد. می
گویند شاه عباس گاه و بی گاه لباس پر زرق و برق پادشاهی را از تنش در می
آورد و لباس مردم عادی را می پوشید. بعد هم شبانه راه می افتاد توی کوچه و
بازار تا ببیند مردم چگونه زندگی می کنند و چه درد و مشکلاتی دارند.
یکی از شب ها که شاه عباس به صورت ناشناس از قصر بیرون آمده بود، چیز عجیبی دید:
دوستان این مطلب یه جوریه...یعنی چیزه. 
هرچی با خودم کلنجار رفتم دیدم نمیشه گذاشت که همه ببینن یه وقت ملت شاکی بشن و بدشون بیاد یا به شعورمون شک کنن و اقا مهدی هم اسم ما رو از نویسنده ها وبلاگ پاک کنه
خلاصه مجبور شدم برا فایلش پسورد بزارم دوستانی که میخوان بخونن بم sms بدن یا تو نظرات نظر بزارن تا پسوردا به صندوق پستیشون بفرستم...
برا دریافت فایل اینجا کلیک کنین.
این داستان یعنی نغییر چشم انداز برای
رسیدن به اهداف .
میگویند
در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و
برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما
نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد
درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب
مراجعه میکند و