سلام.
اگه این جوک تکراری بود که بروم نیارید، گناه دارم.
ولی اگه نبود ازش تعریف کنید
.
سلام به همگی خوبین؟ (خب یه بارم جواب سوالمون رو بدین چی میشه مگه؟!)
شکر خدا بلاخره پروژه ی ما هم تموم شد و کم کم داریم فارغ از تحصیل میشیم خدا رو چه دیدی شاید بازهم ادامه تحصیل دادیم!
پایان نامش هنوزم که دارم این متن رو مینویسم تموم نشده.
روز یکشنبه 89.6.14 ساعت 10 صبح تو سایت دانشگاه یه جلسه ی دفاعیه داریم که اگه بیایید خوشحال میشیم خیلی زیاد (پس اگه میتونید بیایید حتما)
پروژمون (من و امیر گودرزی) اندازه گیری دما، رطوبت و نور توسط میکروکنترلر ARM و نمایشش تو Labview هستش.
موفق باشید.
خیلی ها از این فایل معجزه دیدند
دیتا بیس عجیبی داره . اسم شما رو با استفاده از اسم پدر و مادرتون تشخیص میده
فکر میکنید چه جوری این کار رو میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
http://s1.picofile.com/jahad_ghissari/Documents/name.xls.html
گفت استاد مبر درس از یاد یاد باد ان چه به من گفت استاد
یاد باد انکه مرا یاد اموخت ادمی نان خورد از دولت یاد
هیچ یادم نرود ان معنی که مرا مادر من نادان زاد
پدرم نیز چو استادم دید گشت از تربیت من ازاد
پس مرا منت از استاد بود که به تعلیم من استاد استاد
هر چه می دانست اموخت مرا غیر یک اصل که ناگفته نهاد
قدر استاد نکو دانستن حیف! استاد به من یاد نداد
سلام
این شعر بیان کنندی مظلومیت یه سری از خانوم هاست اما این ظاهر شعره ودر بطن شعر یه پیام خیلی بزرگ هست یه آرزو یه امیدواری خیلی بزرگ هست و اون
« امید به افزایش جمعیت مفید کره ی زمینه»
شعر رو بخونید متوجه می شید.
تنگِ غروب از سنگ بابا نان در آورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
مادر برای بارِ پنجم درد کرد و
رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد
گفتند دختر نان خور است و گفت مادر
ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد
تنگِ غروب آمد پدر با سنگ در زد
یک چند تا مهمان برای مادر آورد
مردی غریبه با زنانی چادری که
مهمان ما بودند را پشتِ در آورد
مردِ غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد هدیه ای آخر سر آورد
من بچه بودم وقتِ بازی کردنم بود
جایِ عروسک پس چرا انگشتر آورد؟!
تنگِ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های دیگر آورد
مادر برای بارِ آخر درد کرد و
رفت و نیامد، باز اما دختر آورد
مریم آریان- 1359از مجموعه ی "شبِ منظومه ها"انتشاراتِ سوره ی مهر- حوزه هنری استانِ تهران
چاپِ اول 1387
برگرفته از وبلاگ سگ کشی
سلام
از ابراز محبت همه دوستان متشکرم آقا داود mer29+1 آقا محمد لطف دارید در ضمن کوتاهی از مهدی نبود از خودم بوده.
یه شعر میزارم فقط دوستان لطف کنن بخونن بدون هیج برداشتی
شود آیا که پر شعر مرا بگشایند؟
بال زنجیری مرغان صدا بگشایند؟
گره سرب به طومار نفس ها زده اند
کی شود کین گره از کار هوا بگشایند؟
به هوای خبری تنگ دلم چون غنچه
شود آیا که ره باد صبا بگشایند؟
آری,آری رسد آن روز که این کهنه طلسم
بشکند تا که دژهوشربا بگشایند
رسد آن روز که این شبزدگان برخیزند
تا به روی سحر,این پنجره ها بگشایند
باکلیدی که به نام تو و من می چرخد
قفل ها از دل و از دیده ی ما بگشایند
تا بریزید ز بنیاد بهم,نظم ستم
پیشتازان ره توفان شما,بگشایند
ز آسمان آنچه طلب می کنی از خود بطلب
باورم نیست که درها به دعا بگشاند
حکم,حکم تو و دستان گشاینده ی تست
تا اشارت کنی :این در بگشا !بگشایند
برگرفته از کتاب« ترمه و تغزل»
«حسین منزوی»
کفتم امروز رفتم دانشگاه البته رفتیم دانشگاه چون با مهدی صورتی بودیم!
خبر داغ اینکه:
بالاخره انتظارها به پایان رسید و پروژه ماهم تموم شد میدونم همه منتظر این روز بودین از رنگ چهرتون خوندم!
خلاصه یک شنبه آینده جایی قرار مدار نمی ذارین چون ماه رمضونم هست گناه داره ماهم گناه داریم کم وبیش زحمت کشیدیم.انشاءا... تشریف میارین دانشگاه جلسه دفاعیه!
شاید شیرینی هم بهتون دادیم احتمال ۶.۷۴٪!
سلام.
سایت خیلی سوت و کور شده، دل آدم میگیره.
ادامه مطلب ...سلام دوستان!
اوضاع احوالتان چطوره؟عبادات قبول باشه.
دلم برا همتون تنگ شده اخه امروز رفتم داتشگاه .
چند وقته وقت نکردم مطلب تو سایت بزنم ولی ولی نوشته ها بچه ها رو میخوندم.
دست همه درد نکنه ولی انگار فعالیت یه سری کم شده که انشاءا... مثل من توبه کنن برگردن!
بالاخره انتظارها به پایان رسید، موسم دیدار نزدیکه.
اگه چند روزه دیگه صبر کنین میتونین توی جلسه دفاعیه ی ما شرکت کنین(عجله نکنین، فقط چند روز البته نه مثل چند روز آقای یزدان پناه
).
روزه شنبه مورخ 89/6/13 ساعت 10 صبح در مکان سایت دانشگاه جلسه دفاعیه من و جناب آقای
محمد حسن قیصریه هاست.
پروژه ما در مورد بازی پازله که یکی از برنده های جشنواره خارزمی شده
.
شما دوستان عزیز میتونین با در دست داشتن دعوت نامه در جلسه شرکت کنین(دعوت نامه نداشتین هم اشکالی نداره).
نکته قابل ذکر اینکه ظرفیت سایت محدوده و گنجایشش بیش از 40 نفر نیست پس خواهشن حداقل سه چهار نفرتون بیاین که ما واسه دیوار دفاع نکنیم(استاد راهنما و مدیر گروه هم دیوار حسابن).
در آخر هم یه پیام داشتم واسه اون دسته از دوستانی که میگفتن نمیشه، جا نیست و ...
خواستن توانستن است
.
وعده ی ما روزه شنبه.
هنوز با همه دردم امید درمان هست // که آخری بود آخر شبانِ یلدا را
سلام به همه ی دوستان,نماز روزه هاتون قبول
بالاخره دعوت نامه ی منم صادر شد. دلم واسه همه ی رفقا تنگ شده ایشالا عمری باشه گره ازدلتنگی دل باز کنیم .
دیروز را دانسته آمدیم
امروز ندانسته عاشقیم
و فردا روز را... ای رند مانده بر دو راهی دریا و دایره
خدا را چه دیده ای!
قطره ای از آنچه میخواست دل تنگم!
دلت اگر تنگ شد، بیا بگو!
در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست
مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد. به
کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
- قیمت جهنم چقدره؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه
مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:
- ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم.
اسم ان مرد، کشیش مارتین لوتر بود