دوباره سلااااااااااااااااام
هورااااااااااااااااااااااااااااا............... وبلاگمون با همت دوستان دوباره داره شلوغ میشه!!!!! مدیر وبلاگم که خاک وبلاگ رو گرفت و لباس جدید تنش کرد... همگی خسته نباشییییییییییییییییییییییییید.
دقیقا اول تابستونه و اصفهان داره بارون میاد!!!! اونم اصفهانی که کل زمستون برف که هیچ یه بارون درست حسابی هم به خودش ندید!!!! چنان رعد و برق میزنه که جدی جدی میترسم!
!!
شدیدا حس شعر هست:
سکوت
دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین میگذاری
تو صاحب درد بودی، ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری.
بنال ای دل که رنجت شادمانی ست.
بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست.
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
مباد آن دم که عود تاروپودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد!
به فریادی سکوت جانگزا را
به هم زن، در دل شب، های و هو کن
وگر یارای فریاد نماندست
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
دل بی درد همچون گور سرد است!
"فریدون مشیری"
فقط یه چیزی ایجاد رعب و وحشت عمومی نکیند!!! چرا تهدید می کنید!
آقای رواقی میدونید پول کافی نت چقدره ه ه ه ه . . .؟ شوخیش هم قشنگ نیستا.

موفق و پیروز باشیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید
خاک عاشقی می داند
گریه می کند ، رنج می کشد و صبر می کند ...
سر به آستان مرگ می گذارد ، برشانه هایش گریه می کند، اما نمی میرد...
خاک عاشق صبوریست ...
بر برگهای پاییز بوسه می زند. تقدیر جهان را عوض می کند ، جوانه ها را بیدار می کند ، اما خود هرگز نمی خوابد،خاک عاشق صبوریست که سالها و سالها برای آسمان صبر می کند و...
من همانم که از خاک آمدم ، چون خاک عاشقم و چون خاک روزی صبوری را خواهم آموخت ...
صبورانه در انتظار پایان سه ماه و بیست وپنج روز پایانی نکبتم
و عاشقانه در انتظار دیدار دوستان عزیز
سرم پایینه ، اینقدر پایین که گردنم داره زق...زق... میکنه. پیشونیم خیسه ، اینقدر خیس که قطره های عرق داره از روی بینیم میچکه روی زمین. چشم هام رو روی هم بستم که چشمم توی چشم کسی نیفته... من شرمنده ام...
الان 34 روز از آخرین روزی که برای این نظام مقدس در لباس مقدس خدمت میکردم میگذره. 34 روزه که دیگه صبح ها به نیت زیر پرچم از خواب بیدار نمیشم. 34 روزه که پا توی پوتین نکردم. 34روزه که به کسی احترام نظامی نذاشتم. الان 34 روزه که ولم... 34 روزه که خدمتم تموم شده...ولی...
ولی مدت زیادی هست که هیچ اثری از من و خیلی از دوستان دیگه توی وبلاگ نیست. بقیه دوستان حتما میدونن چند وقته خبری ازشون نیست. ولی من سعی کردم یادم نیاد آخرین پستی که توی وبلاگ گذاشتم کی بود ویا چی بوده! پیگیرش نشدم اینجوری کمتر آبروریزیه وجدانم هم راحت تره.
داره یه چیزایی یادم میاد... داره یادم میاد توی جشن فارغ التحصیلی مهدی صورتی یه برگه های کوچیکی رو بین بچه ها پخش می کرد. برگه هایی که اسم وبلاگ روش نوشته شده بود. چند روزی گذشت که عضو وبلاگ شدیم... چند روزی گذشت که اولین مطلبمون رو روی وبلاگ گذاشتیم... چند روزی گذشت تا تعداد اعضا زیاد شد... وبلاگ شلوغ شد... داغ شد... فلان استاد نمره زده... فلان استاد پروژه میده... فلانی دفاعیه داره... فلانی داره میره سربازی... فلانی دایی شده... خاله شده... عمو شده... عمه شده... فلانی عزیزی رو از دست داده...و...
هرجوری بود همه از حال و روز هم خبر داشتیم. هر اتفاقی برای هرکدوم از بچه ها میفتاد ، همین وبلاگ بود که همه رو باخبر میکرد... دوست بودیم و این خیلی خوب بود... خوب بود... بود... ولی الان...............من شرمنده ام..............
یاد اون روزا بخیر...................
دوباره سلام
واسه افتتاحیه خودم حضور پر شور خودم رو اعلام میکنم
جاییکه کار میکنم یه آقای محترمی هم کار میکنند که ظهرا ناهار رو میچینند! ایشون اونقدر با سلیقند که تصمیم گرفتم یه دور کلاس پیششون برم! هرچند بعید میدونم زیاد نتیجه بگیرم!
یه نمونش طرح هاییه که با دسمال کاغذی میزنند، چندتاشو میزارم خودتون قضاوت کنید، فقط اینم در نظر بگیرید که این طرح ها رو یه آقای میان سال زده:







همگی سلااااااااااااااااااااام( این همگی یعنی چند نفرند؟؟؟؟؟)
به شانس و قسمت و اینجور چیزا چقد معتقدید؟؟؟؟ ربطی ام نداره ها اما کلی به ادبیات خودم فشار آورده بودم یه متن توووووووووووووووووپ نوشته بودم! بعد بلاگ اسکای زحمت کشید ترکوندش
و الان واقعا نمیدونم چی نوشته بودم که دوباره بنویسم یه زره هم حسش نیست! ولی حیف شد! توش کلی از خودم و شما تشکر کرده بودم که وبلاگ رو واسه روزایی که هرکی میره دنبال زندگیش سر پا نگه داشتیم، آرزو کرده بودم سمانه وطن نژاد بود و شبی یه پست میزاشت تا سه ماه بعد از عید که وبلاگ رو باز میکنیم هنوز تبریک عید جز آخرین پستها نباشه!!!! راستی تمام مناسبتهای خوب پارسال تا حالا رو بهتون تبریک گفته بودم!!! (کاش مطلب اصلی پیدا نشه حیصیتم بره
، شایدم حیسیتم، شایدم حیثیتم اما مطمئنم هیثیتم یا هیصیتم یا هیصیطم یا حیثیطم نیست
)
حالا کلا ما(من و بلاگ اسکای) منتظریم تا خوشحالمون کنید و حضورتون رو اعلام کنید! تا دوباره جمع بشیم و از حال هم با خبر!
همکلاسیهای محترم اگه واستون مقدوره به یه نظر رو پست من که توش نوشتید"حاضر" بسنده نکنید، البته واسه من نظر بزارید که معتاد نشم اما ما (من و بلاگ اسکای) بیشتر خوشحال میشیم اگه حضور دوستها رو محصوص ببینیم و حضورتون رو با یه پست اعلام کنید! ناراحت نباشید اگه مثل من پسورد بلاگ اسکایتون یادتون رفته، کلی منت میزاره ولی دوباره پسورد واستون میفرسته فقط قول بدید آخرین بارتون باشه
روزای خوبی پیش رو داشته باشید
بازم حیف شد پست قبلی پرید
بدرووووووووووووووووووووووووووود
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود او کسی بود که از غرق شدن می ترسید هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری میرسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمهام.
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم
من که در لختترین موسم بیچهچه سال
تشنه زمزمهام؟
بهتر آن است که برخیزیم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.
«سهراب »
«عیدتون مبارک رفقا»
سلام به تمامی دوستان
دیدم تو وبلاگ خبری از عید و سال نو نیست گفتم چراغ اول خودم روشن کنم.
****** سال 1391 بر همگی مبارک*****
انشاا... امسال هم شاهد موفقیت دوستان باشیم.
سلام بچه ها
حال همگیتون خوبه؟امیدوارم اینجور باشه چند وقت بود سر نزده بودم وبلاگ دلیل اصلیشم نمیدونم!
پستای بچه ها رو خوندم دلم واشد یاد گذشته افتادم.
عکسای اشخورای جدیدم دیدم قشنگ بود غصه نخور شما هم یه روز پایه بالا میشید!!!
چه زود روزگار میگذره پارسال این موقع استرس خدمت داشیم امسال یکساله داریم میشیم فقط مرخصی بهمون نیومده تاحالا!!
یه بار اومدم تصادف کردم یه بار پام شکست ایندفم شب رسیدم صبح بابابزرگم فوت شد همش تو مراسم بودیم کمکم دارم متقاعد میشم تا اخر خدمت نیام مرخصی!!!
سلام.
امروز که روز خاصی نیست
اتفاقه جدیدی هم که نیفتاده
منم که هیچ خبری از بچه ها ندارم
مطلب به درد بخوری هم که ندارم بزارم.
آما خوشم میاد یه پست اسپم بزارم، کسی حرفی داره
خیلی وقت بود سر نزده بودم، نه اینکه وقت نکنما، نه، اونقد از هم دور بودیم که کم کم فراموشی داره اثرش رو میذاره.
اونقدری شده که اگه فردا تو خیابون محمد نوروزی رو دیدم، نیشم تا بنا گوش وا بشه، ولی هر چی فک کنم اسمش یادم نیاد
دلم واسه همتون تنگه