به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز, عید فطر به تعویق افتاده و ماه رمضان تا یک ماه دیگر تمدید گردید!
عید همگی مبارک باشه.
داشتم فکر میکردم شبیه چه حیوونی هستم
دیدم لامصب بدجوری دارم میرسم به این حیوونه خوش خط و خار
بدون غرض و مرض شخصی جوابم به هر حرفی شده یه نیش
نشستم خودمو روانکاوی کردم دیدم این خصیصه از اول باهام بوده ولی چند سالیه داره کم کم به زیادت میرسه
دیروز سواره اتوبوس شدم یهویی کار پیش اومد چند متر جلوتر باید پیاده میشدم، به یارو گفتم خواهشن درو بزن پیاده شم، لج کرد گفت شما که این کارو بکنی از بقیه چه انتظاری میشه داشت، زبانه رفت بگه، شما هیچ غمت نباشه که هیچکی هیچ انتظاری از شما یکی نداره
مشکل اینجاست که خودم فکر میکنم دارم تیکه میندازم، ولی اونیکه میخوره گوشه کنایه برداشت میکنه
قبلنا یه آدم مریضی مثل خودم بود که کل صحبتمون با هم کل کل بود ولی هر دومون لذت میبردیم، نمیدونم چرا واسه بقیه صادق نیست
خلاصش دیگه خودمم زده شدم از این اخلاق، فکر میکردم حقی از کسی به گردنم نیست، ولی الان میبینم 
میدونم زیاده خواهیه، ولی اگه تو این شبها خواستین کسیو ببخشین، یادتون به من هم باشه
خیلی این دعا رو دوست دارم
پروردگارا
آرامشی عطا بفرما تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم
و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که میتوانم
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم
سلام بچه ها
میبینم که وبلاگ پر شده از مینیمال و ماکزیمم نسبی و مطلق و از اینجور حرفا!!
یکی نیست بگه اخه بچه(خطاب ب رامین)سرتو بنداز پایین خدمتتو کن این حرفا چیه میزنی فردا ی انگی بت میچسبونن حفاظتو ک میشناسی!!
حالا اینا همش بهونه بود فقط خواستم بگم دوروز بیشتر از خدمتم نمونده راستش اونقد که فکرشو میکردم تموم شدن خدمت لذت نداره شاید بخاطر اینه که هر چی جلوتر میریم زندگی سخترو پیچیده تر میشه ولی بازم خیلی خوشحالم ک ی دوره سختش تموم داره میشه!!!
چ میشه کرد!!!!
دیگه مریلا زارعی جدی جدی آخر شانسه ه ه ه ه ه . . . .
(مربوط به پشت صحنه فیلم ضایعه خوابم میاد، عطاران)
شانس رو دارید، از روزی که موضوع اختصاصی دار شدم
دیگه بدبیاری نمیارم که توش بنویسم!
همش محض ضایع شدنمه ها، لعنت بهش 
صدا زنگ میاد
بچه رو میفرستی درو وا کنه
میاد میگه کسی نبود
دوباره صدا زنگ میاد
با توپه پر میری دره خونه که بخابونی زیره گوشش
درو وا میکنی و اما چی میبینی
یه پسره 4 ساله که هر چی مترش میکنی میبینی دستش عمرا به زنگ برسه
میری پیشش میگه من بودم زنگ میزدما
تو خیابون دارم راه میرم
یه پیرمرده جلوتر با یه بچه به کولش داره میره
پیرمرد صورتش به طرفه جلوشه و غافل از پشت سر و بچه صورتش به طرف پشت
از پشت که نزدیک میشی دو تا لپ گنده میبینی که گل انداخته
نزدیک تر که میشی سیاهی چشم ها و چهار تا زلف کج و موج نمایان میشه
یکم جلوتر دو تا لب کوچولو میبینی که از شدت بهت باز شده
وقتی بهش میرسی چند تا دیوونه مثل خودت میبینی که دارن شکلک در میارن که بچه بخنده
تو شرکت یه سیستم شوتینگ داریم که پرونده ها رو از طبقه سه میندازیم واسه همکارا تو خیابون
پروندرو از اون بالا شوت کرد
باد یوهو قرش گرفت
پروندرو انداخت تو یه تراس تو طبقه 2
رفته پرونده رو از یارو گرفته اومده
بش میگم بت نگفت باره آخرت باشه، سری بعد پروندتون رو پاره میکنم
صبح گوشیه داره پایین و بالا میپره برش داشتم و خفش کردم
میبینم ماشین تو خونه نیست ولی بابام هست
در نهایت خوشحالی واسه 30 دیقه بعد کوک کردم و کلرو گذاشتم رو بالش و فیوز و کشیدم
پا شدم میبینم بابام نیست، با کمال خونسردی صبحانه رو خوردم و آماده شدم
گوشیو برداشتم زنگ بزنم بیاد دنبالم مامانم میگه امروز باید زود میرفت سره کار
رامین جان تولدت مبارک، 100 ساله بشی
سلام به همگی خوبین بچه ها؟ دلم خیلی تنگ شده برای همتون.
اون روزی که داشتم این وبلاگ رو درست میکردم، خوب یادمه! اینقدر عجله ای شد که اگه بدونین خندتون میگیره
تا حدی که به جای jahad87، اگه یادتون باشه نوشته بودم jahad86 که از همون تالار تلفنی یکی از دوستام آدرس رو درست کرد.
حالا حتما پیش خودتون میگین چه ربطی داره که داره این حرفارو میزنه. تا چند وقت پیش امکان نداشت که پشت سیستم بشینم و به وبلاگ سر نزنم. ولی خب دیکه الان چی بگم. یه مدتی شده بود یه جای دور افتده که کسی بهش سر نمیزد، اون اوایل فکر میکردم که خیلی میتونه جای خوبی باشه که بچه ها بتونن از حال هم خبر داشته باشن و هر وقت که خواستن یادی از دوستان کنن یه سری به وبلاگ بزنن و اوقات خوبی داشته باشن.
چند وقتی هست که دوباره شور و حال به وبلاگ برگشته نه مثل اوایل ولی همینم خیلی خوبه.
واسه همینم خواستم که همینجا از همه دوستانی که باعث این شور و شوق شدن تشکر ویژه بکنم
.
این دیگه آخر شانسه ها!
داشتم تو خیابون میرفتم تو ترافیک دم غروب، چشمم افتاد به آمپر بنزین که از منتها الیه سمت چپ داشت می افتاد کف ماشین!!!!!! چراغ بنزینم انگار کلی وقت روشن بوده و من . . . بماند، با بیچارگی رسوندمش به نزدیکترین پمپ بنزین، فکر میکنید چی دیدم؟! داشتن پمپ بنزین رو خراب میکردند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


اینم از اولین پست موضوع انحصار خودم
البته اولین 5 شنبه بود این داغترین بود
گفتم تماشای اولین بار راه رفتن یه بچه
گفت آزاردهنده ترین کار
گفتم نفس کشیدن
ازم پرسید الان به حال کی قبطه میخوری
گفتم یه مجنون تو تیمارستان
ازم پرسید زندگی رو شبیه به چی میبینی
گفتم شبیه یه زندون
گفت چرا زندون
گفتم رهایی ازش دست خودت نیست
ازم پرسید اگه خدا بودی چیکار میکردی
گفتم دکمه ی انصراف واسه زندگی میذاشتم
ازم پرسید به چی فکر میکنیگفتم به شادیش
ازم پرسید واسه رسیدن به هدفت چقدر تلاش میکنی
گفتم به اندازه ی اهدافم
ازم پرسید : بزرگرین آرزوت چیه؟
گفتم کوچکترین آرزوهاش
بهم گفت نه واسه خودت
گفتم فنای ابدی
گفت آخرین حرفت
گفتم
سکوت
چشمم افتاد به هزیون های رامین، خواستم رو کم کنم.
امروز صبح یه چایی واسه خودم ریختم، یه بسته بیسکوییتم برداشتم که خیلی شیک، مثل آدمای باکلاس چای و بیسکوییت بخورم
، بیسکوییت رو گذاشتم جلوم، با آب و تاب بازش کردم(همچنان فیگور باکلاسیو حفظ کردما)، اولیش رو برداشتم آوردم طرف دهنم!!! یهو دیدم یه جفت چشم معصوم زل زده تو چشمام!!!
(منو نخور، منو نخور) چند بار چشمام رو بهم زدم دیدم اووووووووووووووو کلی چشم معصوم دیگه هم هست! یه خورده دیگه دقت کردم! کلی دست و پا و سر و کله ی قطع شده ی مورچه رو بیسکوییتم بود!!!!
لعنت به این شانس! نمی دونستم به حال معده ی منتظر و قیافه وا رفته ی خودم گریه کنم یا کشتار دسته جمعی مورچه هااااااااااااااااااااااااااااا
پیشنهاد میدم تو موضوع بندی ها یه عنوان بدبیاری های فخری هم اضافه کنیم! آمارش خیلی میره بالااااااااااااااااا ، پایه ثابتشم اینه که هی من میام اینجا یه ساعت مطلب مینویسم بعد یادم میره کپی ازش بگیرم، نمیدونم چرا بلاگ اسکای بام لج شده تا انتشار میزنم متن میپره!!!!!!!!! مثل این سری!!! تا حالا چند بار کلا بیخیال شدم
لعنت به این شانس!!!!!! با رادیو هم بازی گوش دادن عالمی داره، مخصوصا اگه تا حالا یکی جلو باشید
یه سوال فنی اگه دوست دارید جواب بدید، خوبه هم از تجربیات هم استفاده میکنیم، هم از احوالات هم با خبر میشیم :
چقدر از برنامه هایی که تو دوران تحصیل واسه بعد از
فارق التحصیلیتون ریختید عملی شده؟ این جایی که الان هستید همون جاییه که
واسش برنامه ریخته بودید و فکر میکردید دو سال بعد فارق التحصیلیتون بهش میرسید؟ یا راهی که دارید می رید تو همون مسیره؟؟؟؟؟
(البته یه چیزی هم هستا، الان اکثرا در حال خدمت صادقانه به وطن هستند که اجتناب ناپذیره و حتما جزء برنامه ها بوده)
اول خودم میگم دیگه:
من فکر میکردم، چرخ صنعت همین جور وایساده که من مدرکم رو بگیرم و بیام
بچرخونمش، منم با کلی ذوق و اعتماد به نفس قبل از اینکه درسم تموم بشه تصمیم گرفتم
معطلش نزارم و شروع کردم به چرخوندنش
، فقط به این دقت نکردم که . . .
خلاصه، دوتا چرخ که زد، از زمین کندم و چنان با خودش چرخوند و چرخوند که یکسال و شش
ماه بعد از اون 18 ماهیکه چرخوندمش، هنوز دارم میچرخم و خسارتاشو جبران میکنم 
. همیشه می خواستم خودم یه کاری رو شروع کنم، که شرایط مملکت گل و بلبل و بی تجربه گی و کم صبری ناکامم گذاشت و الان واسه مملکت کار میکنم، ولی از رو نمیرم،شرایط
مملکت که فرقی نخواهد کرد
اما بعد از کسب تجربه و صبر و صد البته یه
پشتوانه ی مالی تپل اگه طبق گفته نوستراداموس جهان تموم نشد و امام زمانم ظهور نکرد، حتما دوباره
شانسم رو امتحان میکنم.
راستی دوست داشتم ارشدم ادامه بدم، بعد از اولین سالی که کنکور دادم و رتبه ضایعی که آوردم به این نتیجه رسیدم که آدم باید واقع بین باشه و هر کسی را بهره کاری ساختن! به هرکس میگفتم باورش نمیشد رتبه 20000 هم وجود داره
پس یه جورایی شرکت کردنم مفید بود و اطلاعات عمومی ملت رو زیاد کرد