سلام دوستان.
بالاخره به آرزوتون رسیدید.ما هم داریم می ریم.
اگه عکسم را ببینید همه چی را می فهمید.
نمی گم کجا افتادم تا ندونید.
مخصوصا حسن مجیدی اگه بفهمه که می کشتم.

سلام خدمت همگی دوستان به سربازی نرفته و در شرف اعزام (با فاصله بیش از 3 ماه )
هواپیما سازی ایران (هسا) در طرحی همگانی اقدام به واگذاری پروژه به افراد ذی صلاح و دانشجویان و فارغ التحصیلان مینماید. افراد می بایست مورد تایید سازمان ملی نخبگان ، دانشگاه ها ، سازمان ملی جوانان و ... باشند. در این طرح بنا به پروژه طرح فرد می تواند تا 16 ماه کسری خدمت بگیرد.
ببینید بین خودمون باشه . یه سری پروژه دارند که خیلیاشم آبکیه بعضیاشم آبکی نیست و الکی هم نیست ولی میشه انجامش داد ولی چون پژوهشیه نمیخان روش سرمایه گذاری کنند و بودجه ی کلان خرج کنند به همین خاطر دارند برون سپاری میکنند. میشه راحت یکیشو گرفت، حتی اگه یه پروژه ساده هم بگیری خوبیش اینه بعد میتونی تو هسا امریه بگیری البته اگه خوب انجامش بدی.
حالا خود دانید
اگه میدونید مایل به انجامش هستید و مردش هستید بگید تا با هم بریم یه پروژه برداریم
شما بگید هستید، من میفتم جلو. البته به شرطی یه دو نفر پیدا بشن بگن هستند.
اگه هستید یا سوالی دارید تو قسمت نظرات منتظرتونم
س ل ا م
شب سوم... شب سومی که من دارم فسفر میسوزونمو مطلب میزارمو کسی گوشش بدهکار نیست. اصلا چه بهتر ! مگه من مرده ی نظر ات شمام... ! همینم مونده که بعد یه عمری دلگرمیم نظرات شماها باشه . اصلا یادم نبود..این وبلاگ مال من شده..و دیگه هیچ موجود زنده ای جز من توش پرسه نمیزنه. همین بهتر که کسی نیست که اینا رو بخونه وگرنه تاحالا به عقلم شک میکردن و میگفتن این همون رامینه!!
طی قولی که یکی از سران وبلاگ به من داده قرار شده اگه شبی یه پست تو وبلاگ بذارم در پایان ماه بنده صاحب 30 تومن بشم. یعنی به عبارتی شبی 1000 تومن کار کردیم!
پیش پرداختمم همون اول نقد گرفتم. حالا میخواد کسی از این دری وریا خوشش بیاد میخوادم بدش بیاد! یه هووووووو یاد این شعر افتادم که میگه:
"رهرو آن نیست که اولش که یه وبلاگ میزنن تخته گاز بره و شبی 180تا پست بزاره....رهرو آن است که الان که همه خوردن به پی سی بیاد یه چرندی تو وبلاگ بزاره!"
آره خلاصه امشبم گذشت و من عین روز قبل هیچ کار مفیدی در راستای رسیدن به آرمان های انقلاب انجام ندادم و فقط شب که داشتم میومدم نمیدونم چرا هر جا میرفتیم این موتوریا قصد زیر کردن منا داشتن. خداوکیلی شمایی که ایران را تحریم می کنید، اگر قصد و نیتتان بشر دوستانه است و دغدغه ی حقوق بشر دارید، به جای هواپیما و قطعات آن، موتورسیکلت و قطعات آن را تحریم کنید. هم ملت بیچاره زارت و زارت سقوط نمی کنند، هم به پیر به پیغمبر تاثیرش بیشتر است.
کابوسمان شده یک دسته موتور که دنبالمان می کنند!
سلامی به وسعت کرانه های احساس!(خداییش این جمله هیچ معنایی نداره)
خوب یه بنده خدایی شاکی شد که چرا دفعه قبل سلام نکردی که منم دلیل خودما داشتم. اصلا مگه هنوز کسی به این کلبه خرابه سر میزنه؟
اینم که میبینین قرار شده هر شب من یه پستی بزارم مفتکی نیست. به قول اصفونیا:نه دادا این خبرا نیست...پولشا حساب میکونیم!
دیدیم این وبلاگ که افتاده یه گوشه داره خاک میخوره بزار ما شبی یه چرندی توش واسه دست گرمی بزاریم و یه دستی به سر و روش بکشیمو گرد و خاکشو پاک کنیم.
آخه یه 6..7 ماه پیش از سر بیکاری تو اینترنت یه وبلاگ درست کردیم و هر چی تو ذهن بیمارمون بودا چپوندیم توش. تا اینکه امروز بعد از گذشت 7 ماه شدیم جزو بهترین وبلاگ نویس های بلاگفا و من از این افتخار فاخر بی نهایت مفتخرم!. جایزشم 150 تومن شارژ ایرانسل و یه بسته 50تایی پیامک رایگان بود...(آخه من چی بگم با این جایزشون.!! گل بگیرن در... که آدم رقبت نمیکنه کار فرهنگی کنه).
امروزم خیر سرش جمعه بود. عین سگ گرفتیم خوابیدیم و هیچ کار مفیدی در راستای تحقق آرمان های انقلاب انجام ندادیم. .. اما ای بدک نبود.. حداقل خواب خوب دیدیم.
بازم خداحافظی نمیکنم.
ببخشید که من درست و حسابی عکاسی بلد نیستم
حیاط خونه ی ما توی این فصل خیلی خیلی زیبا و شادابه. مخصوصا گل روز روانی که گوشه ی حیاط جا خوش کرده و نگین های قرمزش چشم آدم رو از دور شیفته ی خودش میکنه، خیلی خیلی جلوه زیبایی به حیاط خونه ی ما داده.
چند تا عکس براتون از حیاط خونمون گذاشتم . اگه وقت کردید یه نگاهی بندازید. منم کم کم دارم مثل رامین شک میکنم «یعنی ما همون بچه های قدیمیم ، یعنی ما همون آدماییم»

سلام نمیکنم.
چون کسی نیست که اینا بخونه. اصلا اینا برا خودم مینویسم.برا دل خودم. این پست برا اینه که تو آرشیو وبلاگ از اردیبهشت 90 هم یه مطلب باشه.
کی به کیه...اصلا دلم میخواد هر شب بیام اینجا یه سری دری وری بنویسم و برم. کسی که نیست؟!دوست دارم ..میفهمی؟دوووووووووووووست دارم ... کسی مشکلی داره؟
درود بر شما..اصلا جمع کنین این مسخره بازیارا! وبلاگ گروهی بچه های الکترونیک...!! وای مامانم اینا..
این وبلاگ مال من شده...اینم سندش. دیدین.!
کسی دیگه حق نداره بیاد توش مطلب بزاره (بجز یکی! که بعد میفهمین)
بقیش باشه برا فردا.
خداحافظی هم نمیکنم!
خیلیم شاکیم...برو اونور.....برووووووووووووووو.
دست بهم نزن!
سلام بچه ها!
چه خبر همگی خوب هستین؟دلم گرفته انگار وبلاگمون دیگه اون طراوت قبلشو نداره که به دقیقه بچه ها پست میذاشتن.هر چند کم شدنش باید طبیعی باشه ولی نه تا این حد!یا همه به این زودی گرفتار زندگی شدیم یا مثل خودم تا یه حدی کم لطفی!
بگذریم میگم زندگی چقد زود میگذره انگار دیروز بود قبول شدیم کارشناسی الان ۴۵روز از خدمتم توپادگان مالک اشتر اراک هم گذشته،از خدمت براتون بگم که همه چیزش حال میده(البته برا من که اینطوری بود!)جز الافیش که اونم خواهی نخواهی میگذره.راستش خدمت اونجوری هم که تعریف میکردن سختی نداره البته به شرطی که مامانی بار نیومده باشی!اتفاقا گاهی از اینکه از هیاهوی این زندگی و زنگ خوردن و اس ام اس دادن موبایل و اینترنت و هزار تا چیزای جور واجور دوری خیلی ارامش بخشه.از اینکه یه وقتای برعکس همیشه وقت زیاد میاری و نمیدونی باید چیکار کنی از اینکه دغدغه رقابت جلو زدن از بقیه وپیشرفت رو مجبوری که نداشته باشی حال میده!انگار یه جورایی به خودت بر میگردی فکر میکنی یه استراحت بین نیمه بهت دادن تا دوباره از نو شروع کنی و مجبوری استراحت کنی!البته یه چیزایی هم برا یادگیری داره از جمله اینکه یاد میگیری منضبط باشی سحر خیز باشی قدر شناس باشی و از همه مهمتر یه وقتایی ارزش واقعی یک دقیقت رو هم بدونی.درسته همه چیزو نمیشه گفت خیلی چیزائی باید تجربه کرد!
به هر حال اینم جزئی از این زندگیست.
دوستای گل من سال نوتون مبارک انشالله سال خوبی داشته باشید هر جا هستین از زندگیتون لذت ببرین.
سعی کنید وبلاگم سر بزنید نذارید همو گم کنیم.
سال نو رو به همگی دوستای عزیزم تبریک میگم امیدوارم سالی مملو از موفقیت و آرامش داشته باشید.
بدون شرح
دختر تهرونیه میره تعلیم رانندگی ... ازش میپرسند چطور بود ؟ میگه : بد نبود ! اما معلمش خیلی مذهبی بود. میگن : واسه چی؟ میگه : والا من هر کاری میکردم هر جایی میپیچیدم میگفت : یا اباالفضل ...یا حضرت عباس...یا امام حسین
عیده و باز کبوترا / خواب میبینن ماهی شدن
شیرن و نعره میکشن / عکس رو ده شاهی شدن
عیده و توی سینما / فیلمای رنگی میذارن
قصه مرد شیشه ای / بانوی سنگی میذارن
عیده و باز کفشای من / لنگه به لنگه، تا به تاست
تو این غریبی، خونه مون / از کی بپرسم که کجاست؟
عیده و باز نم نم بارون گرفت / دست تر و شبنمیمو برق چراغون گرفت
همه خوشن، چشم من اما تره / عمر منو این دل داغون گرفت
« محمد صالح علا»
سال نو مبارک...
حتمن
ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی
برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم
بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از
لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر
ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می
شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم
نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه
بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق
باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید
من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه
اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه
و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که
زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی
مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم
بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که
بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه
تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر
آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه
بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر
زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما
خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید.
ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه
درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه
خاله با من قهر است.
قهر
بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند
بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند
دایی مختار را می برند زندان!
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
دکتر علی شریعتی
اشعاری کوتاه و زیبا از مرحوم حسین پناهی
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
: دندانساز راست می گفت
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن با یک اکسیژن؛
ترکیب می شوند
! وآب ازآب تکان نمی خورد
ادامه مطلب ...پنج روزه قراره برم دوستم و ببینم...
پانزده روزه که قراره با بروبچ برنامه بزاریم بریم کوهنوردی...
سه هفته اس که می خوام برم دندونپزشکی...
دو ماهه مادرم میگه بیا شبا بریم پیاده روی...
از همه مهمتر...
دو ساعته که می خوام برم دستشویی...!!!
دیگه خبری ازتون نیست. معلومه حسابی مشغول تکوندن خونه هستین!
سلام
دوباره طبع اراجیف گویی من گل کرد و نصفه شب شروع کردم به نوشتن.
هزیون2 آخرین ورژن از تراوشات ذهنی من بیمار (..!)
همین اول یه خواهشی دارم از تمام دوستانی که رانندگی میکنن. ترو به خدا مواظب این موجودات گوگولی تو سطح شهر باشین.
امروز یه راننده تاکسی نفهم یه گربه را زیر گرفت و من با خودم گفتم ای کاش جدی جدی گربه هفت تا جون داشت و میتونست پاشه بره سراغ آشغال های توی سطل. اما بی نوا یه جون بیشتر نداره و بعد از له شدن وسط اتوبان ترجیح میده همونجا زیر آفتاب سرد زمستون منتظر چرخ بعدی بشه.
دلیلی که باعث شد من امشب یه مطلبی بنویسم برادرم پدرام بود. کلاس پنجم دبستان هستش و با من تومنی 5000 دلار فرق داره.بچه آخر شب ازم در مورد مقطع راهنمایی پرسید و منم عین یه موجود کثیف شروع کردم به تعریف از خودم و اینجور چیزا: بعله...درس بخون...درس خوبه...ببین من چقدر خوبم...چون درس خوندم....تو هم اگه درس بخونی شاید مثل من بشی.!
اما سوالش باعث شد من یاد اون دوران بیوفتم (سال 42)! اون وقت ها اصل خندمون دهه فجر بود که باید برا مسابقات کلاسی فوتبال تیم میدادیم با اسمهای عجیب وغریب. مثلا یه سال فینال بین تیم شیاطین سرخ بود و تیم شهید فهمیده. حالا فکر کنین.. در و دیوار مدرسه پر میشد از اعلامیه این دوتا تیم.
یا این یکی که اصلا روم نمیشه بگم ...موقع نماز که میشد چون نماز اجبار بود میرفتیم تو دستشویی ها قایم میشدیم والبته گاهی هم لو میرفتیم وعواقبش دیگه...
همانا ما اسکل بودیم و ملت را اسکل گیر آورده بودیم
تو اون سنین تصوری که من از آینده خودم داشتم مهندسی الکترونیک نبود. یادش بخیر تو دبستان یه معلم نقاشی داشتیم به اسم خانم شکرانی. خیلی رومن کار کرد که ازم یه نقاش بسازه و منم عزم خودمو جزم کردم که نقاش بشم. تا اینکه رفتم راهنمایی اونجا گهگاهی انشاء مون خوب از کار در میومد و تصمیم گرفتم نویسنده بشم. شعارم شده بود" مینویسم تا تن کاغذ من جان دارد"
سوم راهنمایی که رفتم زده بودم تو کار ویوالدی و موتزارت و از این جور کوفت و زهرمارا!
یه زمانی از بس چهار فصل ویوالدی را گوش دادم ضبط خونه ترکید(!) و بزرگترین افتخارم این بود که کاپریس ششم پاگانینی را تونستم دستو پا شکسته برا سلو تنظیم کنم با کلی سوتی و به یه بنده خدایی که اون موقع یه ذره موسیقی میفهمید نشونش دادمو گفت ماست نخوری یه چیزی میشی... اما من ماستا خوردم و یه روزچشمامو باز کردم دیدم تو هنرستان دارم الکترونیک میخونم.بعدم کاردانی و بعدشم کارشناسی و زندگی مون شد قوانین kvl و kcl و بردبورد و زبان c و پروگرامر و از این جور چیزا...اما انگار خوب شد...مهندس بودن باحال تره!
حالا یه سوال(؟)
برام جالبه بدونم کدومتون این جایی که الان توش ایستادین دورنمای 10 یا 15 سال پیشتونه . اصلا اون موقع به چی فکر میکردین یا الان دورنماتون برا 10 سال دیگه چیه؟
دیگه بیشتر از این سرتونا درد نمیارم.
خوش باشین مراقب گربه ها هم باشین.
راستی من گربه تیرماهم!
میایی بچه بشیم به آسمون نیگا کنیم؟
میایی قلبا رو مثل بادبادک هوا کنیم؟
میایی بچه بشیم پشت ستون سایه ها
یه جوری قایم بشیم همدیگه رو صدا کنیم؟
میایی بچه بشیم رختامونو در بیاریم
بپریم با همدیگه تو حوض نورشنا کنیم؟
من می خوام یه جور بشه بغل کنیم همدیگه رو
میایی بچه بشیم دروغکی دعوا کنیم؟
سکه خورشیدمون گم شد و ما فقیر شدیم
میایی با همدیگه مشتای ابرو وا کنیم؟
همه پنجره ها شیشه دارن... شیشه مات
بیا با همدیگه سنگ از تو کوچه پیدا کنیم!
"عمران صلاحی"
امروز تولدمه