وب سایت!

سلام به همگی

امیدوارم حالتون خوب باشه و سلامت.

خواستم یکم داغش کنم که خوب بچه ها کم لطفی میکنن و دیر به وبلاگ سر میزنند.

بگذریم.

با زحمت های فراوان دوست عزیزمون آقای مجید نعمتی و یه کوچولو هم خودم وب سایت گروهمون هم به راه افتاده و از این به بعد میتونین دیگه بیاین و به سایت سر بزننین. البته دوست داشتین وبلاگ هم پای برجاست و خواستین به اونم سر بزننین.


پس لطف کنین و بیاین تو سایت و ثبت نام کنین تا بتونیم یه سایت عالی با مطالب غنی تر از گذشته داشته باشیم مطالبی که علمی و کاربردی هم  باشه.


تو سایت دیگه دستمون خیلی بازتره و امکانات بیشتر!

منتظرتون هستیم.


www.jahad87.ir

یه خبر خوب

یه خبر؟


به نظرتون چی میتونه باشه؟

اربعین

شکسته بال ترینم،کبود آمده ام
من از محله ی قوم یحود آمده ام
ازآن دیارکه من را به هم نشان دادن
به دست های یتیمت دوتکه نان دادن
ازآن دیارکه بوی طعام می پیچید
ازآن دیار که طفلت گرسنه می خوابید
ازآن دیار که چشمان خیره سردارند
به دختران اسیر آمده نظر دارند
ازآن سفر که اگرکودکی به جا می ماند
تمام طول سفر زیر دست و پا می ماند
به کودکی که یتیم است خنده سردادند
به او به جای عروسک سرپدردادند
به جای آن همه گل با گلاب آمده ام
من از جسارت بزم شراب آمده ام 

 

شاعر:حسین بوسر

هنوز با همه دردم امید درمان هست/که آخری بود آخر شبان یلدا را

جنگ 22 روزه غزه  

باور کنید که او بیدار نیست  

 باور کنید او خواب است. باور کنید او تا روز قیامت به آرامش رسیده است. باور کنید که او روزی برخواهدخاست و فریاد برخواهد کشید: «بای ذنب قتلت» . این وعده خداوند ماست. 


 

ادامه مطلب ...

نان و دندان


توان نان خورد اگر دندان نباشد 

مصیبت آن بود که نان نباشد 


«سعدی»

بوف کور

زندگی من بنظرم همانقدرغیرطبیعی نامعلوم و باورنکردنی میاید که نقش قلمدانی که با آن  

 مشغول نوشتن هستم گویا یک نفرنقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده 

 

 اغلب به این نقش که نگاه می کنم مثل این است که بنظرم آشنا میاید شاید برای همین نقش 

 

 است ...شایدهمین نقش مرا وادار به نوشتن می کند

درزندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته ودرانزوامی خورد ومی تراشد


صادق هدایت

25 دقیقه به رفتن

چوبه دار بر پا می کنند، بیرون سلولم 

25 دقیقه وقت دارم.

25 دقیقه دیگر، در جهنم خواهم بود. 

24 دقیقه وقت دارم.

آخرین غذای من کمی لوبیاست. 

23 دقیقه مانده است.

ادامه مطلب ...

سجده

 

سلام! 

 

یه فایل POWERPOINT توپ گذاشتم ببینید. خیلی جالبه! 

 

 http://s1.picofile.com/file/6287346076/%D8%B3%D8%AC%D8%AF%D9%87.pps.html

اشتقاق (هم ریشگی)

وقتی جهان از ریشه جهنم


و آدم از عدم


و سعی از ریشه های یاس می آید


 وقتی یک تفاوت ساده در حرف

 

کفتار رابه کفتر تبدیل میکند


باید به بی تفاوتی واژه ها


و واژه بی طرفی مثل نان دل بست


نان را


             از هر طرفی که بخوانی

 

                                                 نان است


 قیصر امین پور

لبخند

بسیاری  از مردم کتاب "شازده کوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید .   او  تجربه های حیرت آور  خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری کرده است . در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد   اعدامش خواهند کرد مینویسد :"  مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند  در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم....

ادامه مطلب ...

در جواب داود عزیز «کمترین فایده عشق»

کمترین فایده عشق

راز این داغ نه در سجدة طولانی ماست
بوسة اوست که چون مهر به پیشانی ماست
شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجره‌ای در دل سیمانی ماست
موج با تجربة صخره به دریا برگشت
کمترین فایدة عشق پشیمانی ماست
خانه‌ای بر سر خود ریخته‌ایم اما عشق
همچنان منتظر لحظة ویرانی ماست
باد پیغام رسان من و او خواهد ماند
گرچه خود بی‌خبر از بوسة پنهانی ماست


                                                                                       فاضل نظری 


و در وصف

                    زندگی

فواره وار سربه هوایی و سربه زیر
چون تلخی شراب دل آزار و دلپذیر
شیرینی فراق کم از شور وصل نیست
یعنی دلم به دیدن تو تشنه است و سیر
تو ماهی و من آب ! چه دنیای کوچکی است
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسیر
هر بار وقت دیدن تو پلک بسته ام
ای ردپای گمشده باد در کویر
ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر
مرداب زندگی هم را غرق می کند
ای عشق همّتی کن و دست مرا بگیر
چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش
با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر


روزگاری عشق‌مان بزرگ بود

صدای بازآمده‌ات
ـ ازفراسوی ابرها ـ
برایم گهواره‌ای از نغمه‌ها می‌سازد
ـ : الو! اشتباه است!
من یک زخم سربسته‌ام
شمارة مرا
پس از آن‌که مدتها غریب بود و فراموش، از کجا آورده‌ای؟
می‌گویی:
«آه! متأسفم...»
دیگر فریب تو را نمی‌خورم، بانوی من
صدای بازگشته‌ات را نمی‌شناسم!
اگرچه تو
هر بعد از ظهر
با شمارة من شوخی کن
سخنی بر زبان بیاور هرچند دروغ....
روزگاری عشق‌مان بزرگ بود
و ما
از نوشتن طومار آن دست کشیدیم
متأسفی؟
پس از آن‌که عشق مرا به دوزخ افکندی؟
دیگر فریب نمی‌خورم
نه با کلام شیرین...
نه با نوای ترانه ...
صدای از سفر برگشته‌ات را نمی‌شناسم
همان صدا که روزی بهشت سعادت من بود
تو اما زیبای من
هر بعد از ظهر
شمارة مرا بگیر و عشق‌بازی کن
و همچون گنجشککان درخت تاک
آواز سر ده!
سخنی از سوی تو
خانه‌ای فراتر از بام ستاره‌ها برایم برمی‌افرازد
اگرچه دروغ باشد.

                                                                                 نزار قبانی

یه سر بزنید ...

سلام و درود


خیلی اتفاقی به این وبلاگ برخوردم، آدرس یکی از مطالبش رو براتون میذارم، امیدوارم که لذت ببرید

راستی خود وبلاگ هم دیدنیه..


http://dastanakk.blogsky.com/1389/10/01/post-364/


شاید نفر بعدی شما باشید.

با سلام به همه


یکی از دوستان یه پیشنهاد داده ممنون میشم نظرتون رو دربارش بگید ،هر نظری که دارید !!( حتی اگه خواستید میتونه بدون نام باشه)


و اما پیشنهاد:

روز شنبه 1389.11.9 برای  اهدا خون ، سازمان انتقال خون  قرار بذاریم. شاید بتونیم با اینکارمون کمکی به یک نیازمند وشاید به یک دوست کرده باشیم.