X
تبلیغات

وبلاگ گروهی بچه های الکترونیک جهاد دانشگاهی اصفهان-ورودی 87
بهانه ای برای ماندگار کردن خاطره ها 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
لوگوی وبلاگ

وبلاگ گروهی بچه های الکترونیک جهاد دانشگاهی اصفهان-ورودی 87
آخرین مطالب
!

اوقاتی هست که دلت نبودن میخواهد
میدانی باید باشی ها! میدانی بودنت برای بقیه هم که شده لازم است!
اما دقیقا همین اوقات دلت نبودن میخواهد!
دلت میخواهد بلیطی باشد به مقصد دورترین جای کشور! جایی که فقط نباشی!
تلفن را خاموش میکنی!  خیابانگردی میکنی و دیر بر میگردی!
ساکت میشی…صدات میکنن جواب نمیدی! کور میشی! کر میشی!
اما باز دلت راضی نمیشود! دلت نبودن میخواهد! یک نبودن کامل!
دلت میخواهد نباشی و هیچ ندانی و از تو هیچ ندانند
شاید مردی هم که هفتتیر را روی شقیقه خود چکاند
یا مردی که با طناب در اتاقش آونگ شد هم دلش نبودن میخواست
دلش خیلی نبودن میخواست



تور استانبول ! تور بمبئی ! تور بانکوک ! تور کیش ! تور ماهیگیری ی ی ی !!! رستوران دهلی دربار ! نمایندگی اپل در ایران ! کنسرت محسن یگانه !  کنسرت حمید عسکری ..... تمدید کنسرت حمید عسکری ! 

یه تبلیغ دیگه برام بفرستین ، میرم جلو ساختمون همراه اول خودمو آتیش میزنم...

[ 1392/02/27 ] [ 02:41 AM ] [ رامین ]

احسنت به این غیرت، بالاخره بعد از 21 ماه بازم این وبلاگ تعداد پست هاش دو رقمی شد  داشیم کم کم به دو سه تا پست تو هر ماه عادت می کردیم ولی.. روح آریایی شما نذاشت

جای بسی سپاس و قدردانی داره، خوبه ما هم مثل صدا سیما که خودش سریال میسازه و بعد خودش از عوامل ساخت سریال قدردانی میکنه ما هم یه جشن مثلا با نام "حماسه آفرینان دو رقمی" برگزار کنیم

یکمی از این موضوع ذوق مرگ بشین همه... خوووووب بسه دیگه، بگذریم ،چه خبر از نتایج ارشد، کیا مجاز شدن، کیا نشدن؟ خودمم بگم اصلا شرکت نکردم

[ 1392/02/24 ] [ 3:39 PM ] [ داود درتومی ]

بس که زندگی نکردیم             

                       وحشت از مردن نداریم

[ 1392/02/21 ] [ 8:38 PM ] [ مجید نعمتی ]

اومدم یه مطلب بزارم

از بس اومدن تو اتاق و رو مخم راه رفتن دیونم کردن

چه زندگیه

[ 1392/02/20 ] [ 11:11 AM ] [ مجید نعمتی ]

امروز خسته کوفته از سر کار اومدم خونه ...


تولد تولد تولدت مبارک 


 با  کیک و شمع های روشن جلوم ظاهر شدن . راستش رو بخواید کلی خوشحال شدم

ولی یه دفعه دیدم شمع روی کیک عدد 25 و نشون می ده

 

بیست و پنج سال یعنی ربع قرن ، یعنی یه عمر ....



                                                                 وایسا دنیا من می خوام پیاده شم .....


[ 1392/02/19 ] [ 11:52 PM ] [ علیرضا قنواتی ]

سلام

خوب راستش من که به این نتیجه رسیدم که کار کردن واسه این شرکت های الکترونیکی فقط بیگاری کردنه تا چند ماه پیش فکر میکردم اگر واسه یه شرکت خوب کار کنم پولشم خوبه ولی الان بعد از 3ماه کار کردن واسه یه شرکت واقعا بزرگ ومعروف فهمیدم اینا چه کوچیک باشن چه بزرگ پول بده نیستن.نظر شما چیه واقعا راه پول دار شدن چیه؟؟؟ شما چقدر درامد دارین؟؟ همش دوست داشتم طراحی صنعتی و تخصصی بکنم ولی حالا که موقعیتش پیش امده چون درامدی نداره مجبورم ولش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ 1392/02/19 ] [ 5:17 PM ] [ بیست سوالی ]

دیگه وقتشه یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه...!!

[ 1392/02/19 ] [ 10:36 AM ] [ امید(اصغر)پدریان ]
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز

[ 1392/02/14 ] [ 9:11 PM ] [ مهدی صورتی ]
فردی تصمیم گرفت خانه ی کوچکی بخرد، پولش را نداشت منصرف شد. تصمیم گرفت یک اتوموبیل بخرد، پولش را نداشت منصرف شد. تصمیم گرفت یک مسافرت برود، پولش را نداشت منصرف شد.... تصمیم گرفت به سر و وضعش برسد، پولش را نداشت منصرف شد. تصمیم گرفت خوب باشد، دیگر عادتش شده بود، دست در جیب خالیش کرد و منصرف شد.

[ 1392/02/14 ] [ 9:10 PM ] [ مهدی صورتی ]

سلام

پستهای رامین عجیب منو یاد این نرم افزارا میندازه که با اومدن نسخه ی جدیدشون از کارمی افتن

حالا شده حکایت پستهای رامین که باید تهش اضافه کنه مدت اعتبار این پست تا نوشتن پست بعدیه و سپس خودم حذفش می کنم

آخه بچه جان مگه م.. داری که پستاتو حذف میکنی، اگه نگران فک و فامیلی بیا بنام من این پستا رو بنویس

آخه من چقدر فداکاری از خودم نشون بدم

[ 1392/02/13 ] [ 8:50 PM ] [ داود درتومی ]

سلام .

ببخشید آقای درتومی که دیر اومدم.نمیدونم کسی منو یادش هست ؟ خوب احتمالا اگه منو یادتون نیست فدک رو می شناسین من اونجا کار می کنم فکر کنم الان دگه همه شناختنم

بگذریم ... ازتون ممنونم آقای درتومی بخاطر زحمتی که کشیدین.در ضمن 67 یکمی اغراق حال چرا 67؟؟؟؟؟

[ 1392/02/01 ] [ 10:58 AM ] [ بیست سوالی ]

چند وقتی شده خدا هم اعصابش ضعیف شده

دستاش میلرزه

نمیدونم از کی دلش پره

[ 1392/01/31 ] [ 8:19 PM ] [ مجید نعمتی ]

دشت خشکید و زمین سوخت و پایان نگرفت

                                                                 زندگی بعد تو بر هیچکس آســان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیــــــره نماند

                                                                 شعله ای بود که لرزید ولی جـــان نگرفت

دل به هرکــــــس که رسیدیم سپردیم ولـــی

                                                                  قصه عــــاشقی ما سر و سـامان نگرفت

تــاج ســـر دادمش و ســـــــــــیم زر اما از من

                                                                  عشق جز عمر گران مایه به تاوان نگرفت 

مثل نـوری که به سوی ابدیت جـــــــــاریست 

                                                                   قصه ای با تو شد آغـــاز که پایان نگرفت


فاضل نظری


                             *****


                  با زحمت بسیــــــــار اگر پا می شد          دیوار عصــای دست زهــــــــــرا می شد

                  دانی که کدام غصه او را می کشت          این غم که علی بی کس و تنها می شد

[ 1392/01/24 ] [ 8:44 PM ] [ علیرضا قنواتی ]

سلام دوستان

عیدتون مبارک

سال خوش و خرمی رو در کنار خانواده براتون آرزو میکنم

[ 1392/01/03 ] [ 10:15 AM ] [ مجید نعمتی ]

دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد

                 من نیز دل به باد دهم هرچه باد باد

                                                                                           « حافظ »

[ 1391/12/07 ] [ 11:39 PM ] [ علیرضا قنواتی ]
[ 1391/12/06 ] [ 6:49 PM ] [ مجید نعمتی ]

سلام

بعد از پیگیری های مصرانه جناب خودم که مدرکمو از جهاد بگیرم بالاخره گفتند اومده ورفتم گرفتم.

(البته گواهینامه موقت پایان تحصیلات بود)گفتند اصلش شاید تا یکسال دیگم آماده نباشه

حسن اقا مجیدی وامیر خان گودرزی هم مدرکشون اومده بود.

ضمن اینکه احمد رحمانی محمد صفری سعید شمس سجاد حبیبی.. بروبچ غیر اصفهانی را هم پرسیدم گفتند نیومده.(من حالا نمیدونم اصلا وضعیتشون به چه صورته!!)

[ 1391/11/28 ] [ 8:19 PM ] [ امید(اصغر)پدریان ]

قبلا، شاید همین قبلنی که چند سال پیش بود، سکوتهای سنگین را که میشکستی دلت سبک میشد، گاهی گریه میکردی گاهی حرف های احمقانه میزدی و گاهی سنجیده آنچه در دل نهفته بودی و راه گلویت را گرفته بود بیان میکردی شاید به ندرت هم اتفاق می افتاد که سکوتت را  همراه با تمام بغض هایت قورت بدهی و اینبار شادمانه سکوتت را بشکنی.

خلاصه این که شکسن سکوت، سبکت میکرد

اما حالا همین حالایی که چندسالی است آغاز شده سکوت ها سنگینند اما شکستنشان سنگین ترت میکند، باری میشود بر دوشت، غمی بر دلت یا حتی نامه ای روی پرونده ات.

سکوت های امروز شکستنی نیست

سکوت های امروز را حتی نمیشود بلعید

حتی نمیشود بارید


مابقیش را سکوت میکنم

......

[ 1391/11/28 ] [ 00:41 AM ] [ محمد حسن قیصری ]

هی تو آره تو، تو که بزرگداشت گرفتی تو نمازخونه در حد تیم ملی

هی تو آره تو، تو که با اون کله کچلت از شیراز تعریف میکردی

هی تو آره تو، تو که موهاتو فشن زده بودی، میرفتی پیش خانوما کلاس میگفتی موهام قشنگه

هی تو آره تو، تو که با اون موهای خرمایی رنگ به آنشرلی گفته بودی زکی

هی تو آره تو، تو که با اون موهای بلند، سره سیاهه زمستون با تیشرت سر میرسیدی

هی تو آره تو، تو که کتابخونه دانشگاه از دست تو و فیلمات آسایش نداشت(مجهول شد) تو که بیژن مرتضویه جمع بودی

هی تو آره تو، تو که همیشه پوتین می پوشیدی و میگفتی بهترین کفش پوتینه

هی تو آره تو، تو ای خبیث، با اون کیفت آبرو حیثیتمونو بردی

هی تو آره تو، تو که به امید گزارش کار نویسی آوردیمت تو گروه آز مجتمع ولی دسته هرچی تنبله از پشت بستی

هی تو آره تو، تو که اراکو با غیرتت خفه کردی

هی تو آره تو، تو که حذبت فرق داشت ولی دلت یکی بود

هی شما، آره شمایی که اینقدر اعتماد به نفستون کم بود که فکر میکردید اگه بین دو کلاس کیفتون رو با خودتون نبرید و آرایشتون رو تجدید نکنید بیماریهای قلبی نظیر سکته زیاد میشه


آره با شمام، دستتون رو از تو دماغتون در بیارین و یه چیزی بنویسین

[ 1391/11/27 ] [ 12:27 PM ] [ مجید نعمتی ]

سلام به همه دوستان..

 اقا جهاد ارشد اورده پایه اید بریزیم یه حماسه دیگه بیافرینیم؟!!!!

[ 1391/10/24 ] [ 4:12 PM ] [ امید(اصغر)پدریان ]

دنیا داره به اخرمیرسه واخرش نه یه سفر رفتیم اروپا ببینیم چه خبره نه یه تایلند رفتیم نه یه زن گرفتیم شب عروسی 4 تا بوق بزنیم با ماشین عروس، تو کف یه ماشینم موندیم که قسمت نشد بخریم کارم که تو این اخر زمونه نبود دوروز دستمون تو جیب خودمون باشه خجالت نکشیم رفتیم اون دنیا!!!!

ایبابا مدرک لیسانسمونم نگرفتیم هنوز!!!

کارت پایان خدمتم که فرصت نشد ازش استفاده کنیم این همه رفتیم خدمت!!

میگم بد موقع دارن تمومش میکنن، نه!!!!!

بیراه نگفتن بما میگن نسل سوخته اخرش ببین تا کجا گندش داره در میاد!!!!!

[ 1391/09/29 ] [ 02:48 AM ] [ امیر گودرزی ]

بچه که بودیم جوجه را آخر پاییز می شمردند هنوز هم می شمارند

مخصوصا اواخر پاییز که میشود این ضرب المثل به دهان همه می افتد


اما هیچوقت هیچ کجا اشاره نشد که چطور؟ اصلا چه کسی؟ زیر نظر چه ارگانی؟ با کدام منطق؟


ظاهرا هیچ گاه کسی به فکر شمارش نبوده. همه فکر میکردند شمارش عملی ریاضی است که ماهیتش همواره ثابت است، بر خلاق این روزها که شمارش امری سیاسی است و ماهیتش را فصل الخطاب ها معین میکند.


تقصیر من نیست که مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد، موقع شمارش است، دلم مثل سیر و سرکه میجوشد، با خودم میگویم، سری که درد نمیکند را که نمی بندند، اما میترسم از آن که دوباره آشی برایمان بپزند که یک وجب روغنش برکت از سفره هایمان ببرد و مجبور باشیم نان را به قیمت نفت سر سفره هایمان بیاوریم.


چشم ترس شده ام.

از شمارش میترسم.

آری سرم بوی قرمه سبزی میدهد و میخواهم فریاد بزنم:


آهای جوجه داران؛ این شب آخر را بیدار بمانید، مبادا جوجه هایتان را از دست بدهید.


آهای عزیزان، بی خود وبی جهت جوجه های تازه از تخم در آمده ی خود را برای شمارش نیاورید، این تلاش شما گرجه ستودنی اما آب در هاون کوبیدن است. در این ده، تنها جوجه هایی را می شمارند که شبیه جوجه های کدخدا باشد.اینجا پیش از آن که جوجه ها سر از تخم درآورند برایمان شماره کرده اند،


 آهای مرغ های محترم، زحمت بیخود نکشید، حتما می خواهید فردا راه بیفتید و داد و بیداد کنید و جوجه های خود را بخواهید و شعار بدهید جوجه ی مرا پس بدهید،نه عزیزان اینجا از این خبرها نیست، اینجا جوجه داشتن، حق هر کسی است و حتی به گفته ی برخی مقامات مرغداری، جوجه داری از بهترین بهترات است اما ناگفته پیداست که شمارش جوجه ها نیز حق کدخداست، هرطور بخواهد می شمارد.


میترسم آخر کار جوجه ها زیر نظر سگ های زردی شمارش شوند که طبق معمول برادر شغالند و هرکس جوجه ای داشته باشد که نشان دهد شمارش به خوبی انجان نشده، جوجه و صاحب جوجه را با احترام تمام در قفس انداخته پس از هفته ای مشخص شود یکی گرگ و دیگری کرگدن بوده اند.



یادم رفت بپرسم جوجه های رنگی و مخملی هم شمارش میشوند؟

[ 1391/09/26 ] [ 02:10 AM ] [ محمد حسن قیصری ]

بشین خونه رو آب و جارو نکن

بذار زخم پهلوت بهتر بشه
خودم از پس غربتم بر میام
نمیخوام چشات واسه من تر بشه

اگه درد داری می‌دونم عزیز!
با این دردا باید مدارا کنی
در خونه‌مونو عوض می‌کنم
به‌شرطی نیایی درو واکنی

نمی‌تونم از کوچمون رد بشم
چی‌کار کرده این کوچه با روح من
یه عمره ازت شرمسارم عزیز
منو بسته‌بودن تو رو می‌زدن

نگاهت رو این روزا از من نگیر
تو عطر ِنجیب ِبهشتی برام
خودت داری می‌ری ولی پشت در
دو خط یادگاری نوشتی برام

نوشتی شبا تشنه می‌شه حسین
همین غصه داره تو رو می‌کشه
نوشتی ظریفه، شبیه گله
حواست بهش باشه پرپر نشه

واسه مرد خونه‌نشینی بده
دعا کن واسه تلخی لحظه‌هام
دعاکن بتونم تحمل کنم
دعاکن نمونم دعاکن بیام
                                                                        

                                           ترانه‌ای از حامد عسکری


مناسبت نداره ولی بدلم نشست اگه دلتون شکست التماس دعا

[ 1391/09/07 ] [ 7:41 PM ] [ علیرضا قنواتی ]

[ 1391/08/27 ] [ 10:57 PM ] [ داود درتومی ]

در مکتب عشاق اگر این بود همه صبر و قرارم

گر حوصله این بود وچنین پا به فرارم

این گونه اگر گربه صفت بودم و حاضر به جوابم

لعنت به من و عشق و بر این ذات خرابم

[ 1391/08/24 ] [ 8:24 PM ] [ مجید نعمتی ]

سلام به همگی..

هرچند عزیزان دیگه ازین موضوع گوششون پره و فراریند،ولی خدمت منم بالاخره تموم شد..

یه پیام پارسال گذاشتم حالا که میخونمش اشکم در میاد!نوشته بودم:چون میگذرد غمی هست!!!بهترین دوران و سن وسال زندگیمونا آرزو کردیم سریع بگذره!الان بعد تموم شدن خدمت به طور کل پرو بالمون شکسته.انگیزه کار و زندگی ازمون گرفته شده چی بودیم چی شدیم......!!!!بازم به اونا که دیپلمشونا که گرفتند۱۸ ساله رفتند.وبدتر از ما کسانی که فوق لیسانس گرفتند ورفتند..(شخصیتها خرد میشه عوض میشه بیشعورمیشند بلا نسبت همه دوستانم ، انگیزه ها عوض میشه انرژی ها گرفته میشه)فکر میکنند خدمت ادمو مرد میکنه درحالیکه بیشتر نامرد میکنه(البته جا بحث داره....)

[ 1391/08/16 ] [ 7:52 PM ] [ امید(اصغر)پدریان ]

همه چیز را وارونه میکنند جز اسمش

اسلام را ، دین را، اخلاق را، سیاسیت را و حتی حماقت را

جدیدا به این نتیجه رسیده ام، آرمانی بودن را باید تقلید از کسانی دانست که آرمان را به پسوند و پیشوندی می چسبانند.

 ما که از هرزه پویی در مسیر آرمان های .... خسته ایم، شما را نمیدانم


به همین مناسبت و در راستای ارج نهادن به پیر خرابات نشین مکتب مینیمالیسم و هزیون سرای بزرگ جناب مستطاب رامین کبیر علیه الرحمه، این بار نامی دگر برگزیده ایم تا رهپوی مسیر پر تلاطم او باشیم.


مال مینی یکم:

به کجا پناه برم

و به چه کسی شکایت کنم

ازدست پشه هایی که موقع درس خواندن، زیر میز و موقع خوابیدن، اطراف گوش را انتخاب می کنند.


حتی اگر خون می مکید، شرافت داشته باشید.

[ 1391/08/15 ] [ 9:24 PM ] [ محمد حسن قیصری ]

سلام به همگی. خوبین؟ چه خبرا؟ (ببینین اینا علامت سوال دارن پس نظر بزارین و جواب بدین!)

به نظرتون چرا رامین "مینیمال های من" رو حذف کرده از تو وبلاگ؟ نه واقعا چرااا؟؟؟؟!!!!

[ 1391/08/15 ] [ 4:15 PM ] [ مهدی صورتی ]

جالبه ها

آهنگ های قبل از انقلاب رو دوباره خوانی میکنن، تازه شعر رو  تحرف هم میکنن

آهنگ گیلکی بیا مرا یاری بدن از فرامرز دعایی

لینک آهنگ

اینم متن و معنیش



لینک آهنگ تیتراژ سریال رویای گنجشکها

اینم معنیش

بیا منو یاری بده دلمو دلداری بده
زندگی تو کوتاهه و دنیا فقط کمی همدم منه
میدونی که چقدر دلم تنگه وقتی که تو پیشم نیستی
آرزوی تو و دلخوشی من اینه که تو بیای پیش من

این حرفو باز میگم که برس به من که دارم میسوزم
چرا تو نمیای، چرا تو نمیای

بیای تو من دوباره جون میگیرم
و دستاتو حنا میگیرم
اگر بیای تو، اگر بیای تو

بیا منو یاری بده دلمو دلداری بده
زندگی تو کوتاهه و دنیا فقط کمی همدم منه

این حرفو باز میگم که برس به من که دارم میسوزم
چرا تو نمیای، چرا تو نمیای

بیای تو من دوباره جون میگیرم
و دستاتو حنا میگیرم
اگر بیای تو، اگر بیای تو


لازم میدونم همینجا از مدیریت بووووق سایت کمال تشکر رو بکنم که منو مجبور کرد عکس رو 90 درجه بچرخونم

[ 1391/08/12 ] [ 9:21 PM ] [ مجید نعمتی ]

پروردگارا
آرامشی عطا بفرما تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم
و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که میتوانم
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم


و دانشی که تفاوت این دو را بدانم

[ 1391/07/30 ] [ 9:18 PM ] [ مجید نعمتی ]

یه پسربچه توی آغوشت، توی دستت یه جعبه شیرینی
آروم آروم میای نزدیکم، پیش تختم یواش می‌شینی
یه پسربچه توی آغوشت، نمی‌دونی چقد برام تلخه
خنده‌هاش مثل خنده‌هات شیرین، گریه‌هاش مثل گریه‌هام تلخه
یاد اون لحظه‌هایی افتادم، که نیفتاده بودم از چشمات
مرد رویایی تو بودم که دیگه جایی نداره تو رویات
تا دوراهی کنار هم بودیم، با تو بودم، بدون من رفتی...
بین موندن و نموندن موندم، بین موندن و نموندن رفتی
دکترا دردمو نمی‌فهمن، مثل من که تو رو نفهمیدم
توی عکس سرم یه چیزی هست، توی عکس سرم تو رو دیدم
اگه دارم به خودم می‌پیچم، خنده‌هام اگه مث ناله شده
من همون کاغذ پر از شعرم که تو دستای تو مچاله شده
یه پسربچه توی آغوشت، نمی‌دونی چقد برام تلخه
خنده‌هاش مثل خنده‌هات شیرین، گریه‌هاش مثل گریه‌هام تلخه


       ترانه‌ای از صابر قدیمی

[ 1391/07/30 ] [ 1:49 PM ] [ علیرضا قنواتی ]

گردش گردون بر وفق مراد ما نیست

نه وامیسته ، نه اونجوری که ما میخوایم میگرده

[ 1391/07/26 ] [ 6:44 PM ] [ مجید نعمتی ]

سرزمینی که انسانهای کوتاه در آن سایه های دراز دارند،در حال غروب است!!!!ناامیدنباشید

[ 1391/07/23 ] [ 6:03 PM ] [ امید(اصغر)پدریان ]

منو لحظه‌لحظه کنارِت بِدون
نذار جامو این فاصله پُر کنه
نمی‌خوام جهان حتی یک لحظه‌ هم
تو رو بی‌حضورم تصور کنه

منو لحظه‌لحظه کنارِت بِدون
نمی‌خوام که دوری تو رو بشکنه
یه روزی پر از خنده می‌شیم و من
به پایان قصه دلم روشنه

با این که تمام زمین بین ماست
می‌دونم یه روزی به هم می‌رسیم
به این دل‌خوشم که تو رو می‌شنوم
به این که من و تو رو یک اطلسیم

شب و روزمون دوره از هم ولی
همیشه به رویام سر می‌زنی
اتاقم پر از عطر تو می‌شه و
می‌بینم که داری در می‌زنی

ترانه‌ای از حسن علیشیری

[ 1391/07/21 ] [ 5:01 PM ] [ علیرضا قنواتی ]


روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت …:
خوب …
من تو رو دوست دارم …
چون …
زیبا هستی…
چون…
صدای تو گیراست …
چون…
جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون …
باملاحظه و بافکر هستی …
چون …
به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت …
دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت…
دوست دارم
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
نه هرگز…
و من هنوز دوستت دارم …
[ 1391/07/14 ] [ 6:09 PM ] [ امیر گودرزی ]

گفتم بناممت

که زبانم گرفته شد


گفتم بخوانمت

که شدم کور هر دو چشم 


گفتم ببویمت

همه بینی زکام شد.

 

گفتم کنار صفحه ی دفتر به حاشیه

با خط ریز 

از تو نویسم

 قلم شکست


گفتم برای تو ، به دعا دستی آورم

دستم به آسمان شد و از ته بریده شد


ترسیدم از بیان تو در پیشگاه خلق

در سینه خواندمت

تو مرا سینه سوختی


حالا میان صفجه ی وبلاگ دوستان

ترسم که وب نویس شوی

فیلترت کنند 


 م.ح.ق

[ 1391/07/13 ] [ 5:57 PM ] [ محمد حسن قیصری ]

مدت هاست که قلمم شکسته و دست هایم بسته است.

نه دلی مانده و نه دماغی.

خسته شدم از خواندن متن های تکراری و  ایمیل هایی که بی بهانه و یا شاید به هر بهانه برای هم فوروارد میکنیم.


 دقیقا زمانی که هر کسی دنبال فرصتی برای بیان خویش است. یکی در گوگل، پلاس شده و دیگری  صفحات فیسبوک را ورق میزند، من دنبال فرصتی برای پنهان کردم خویشم.


دل به اکسترمال های(مینیمال و ماکسیمال) این و آن خوش کرده ام و گوش را برای فریاد فروخفته ی سینه هایی تیز کرده ام که سالهاست حلقومشان در دست های آقایان فشرده است.


خسته شدم، از دروغ شنیدن و خندیدن. خسته از تمام مردمانی که انتقام خویش را از خویش میگیرند و بدبختی خود را با جرعه های درد فرو میدهند.


دلم گرفته از تمام مردمانی که حاضرند جان بکنند و زندگی کنند اما برای رسیدن به خورشید زندگی بخش، سایه ی مرگی که زندگیشان را فراگرفته کنار نمیزنند.


من مثل دیروز، زنده ام. نفس میکشم، می بینم، راه میروم

اما مرده ام، چرا که نه فریادی دارم، نه  اندیشه ای و نه حتی برای زنده بودم گامی بر میدارم

در قبرستانی که من میبینم

مرده بودن عادی است.



ببخشید که متنم شاد نبود.

خوبم


دارم درس میخونم. ترم 3

جاتون خالی اینجا یه مدیرگروه داریم فوق العاده تر از مدیرگروه های قبلی

کلا هرچی تو مملکت ما خوب نباشه مدیریت! خوبه.

مدیران لایقی داریم.

[ 1391/07/13 ] [ 5:19 PM ] [ محمد حسن قیصری ]

محصل

سلام

بلاخره به سلامتی گوش شیطون کر خدا نصیب همه حاجت مندها بکنه خدمت اونم از نوع خیلی خیلی مقدس سربازی ما هم تمام شد

محصل همه با هم بگید به سلامتی .. آ باریکلا... بزن اون دست قشنگه رو به افتخارم آآآآآ ماشالله...

راستش رو بخواید تا یه روز قبل از تسویه کلی شوق و شور داشتم واسه خروج از لباس ... دیییییییییییییید ... ولی همین که اولین امضا رو گرفتم سرد شدم وقتی اولین قدم رو از پادگان گذاشتم بیرون کلی دلم گرفت.

محصلدست نگه دارید اشتباه نکنید اصلا منظورم دل تنگی واسه بچه ها و لباس و از این حرفا نیست ها که البته اونم جای خودش رو داره ولی اصل غمگینیم برا این بود که برا اولین بار تو عمرم هیچ  عنوانی جز عنوان بیکار و انگل اجتماع بم نمی چسبید ...

.محصل

راستی یه خبری از خودتون بدید ببینیم کی کجا گیر کار شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

#

[ 1391/07/13 ] [ 01:06 AM ] [ علیرضا قنواتی ]

در جواب پیام امیر جون: 

سه نفر میرند پیش یه حکیمی و بش میگند این سیبو بین ماسه تا تقسیم کن/ 

حکیمه میپرسه زمینی تقسیم کنم یا آسمانی(خدایی)؟ 

اونا هم میگند خب حتما آسمانی تقسیم کن... 

حکیم هم یه تکه کوچیکشو میده به یکیشون و باقیشا میده به دومی و دوتا میزنه تو سر سومی!!!!! 

[ 1391/06/16 ] [ 2:06 PM ] [ امید(اصغر)پدریان ]

سلام به تمامی دوستان


یه خبر برای دوستانی که سر و دست میشکستن تا هر چه زودتر مدرکشون رو از جهاد بگیرن


***********یه سری از مدرکها اومده******************


یه زنگ به آقای رضایی ( بخش آموزش موسسه) بزنید تا الکی پا نشید برید دانشگاه(!!؟) و دست خالی برگردید

[ 1391/06/14 ] [ 11:30 PM ] [ داود درتومی ]

خیلی بامزس

لینک

[ 1391/06/14 ] [ 7:48 PM ] [ مجید نعمتی ]

به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز, عید فطر به تعویق افتاده و ماه رمضان تا یک ماه دیگر تمدید گردید!


عید همگی مبارک باشه.

[ 1391/05/29 ] [ 10:53 AM ] [ مهدی صورتی ]

داشتم فکر میکردم شبیه چه حیوونی هستم

دیدم لامصب بدجوری دارم میرسم به این حیوونه خوش خط و خار

بدون غرض و مرض شخصی جوابم به هر حرفی شده یه نیش

نشستم خودمو روانکاوی کردم دیدم این خصیصه از اول باهام بوده ولی چند سالیه داره کم کم به زیادت میرسه

دیروز سواره اتوبوس شدم یهویی کار پیش اومد چند متر جلوتر باید پیاده میشدم، به یارو گفتم خواهشن درو بزن پیاده شم، لج کرد گفت شما که این کارو بکنی از بقیه چه انتظاری میشه داشت، زبانه رفت بگه، شما هیچ غمت نباشه که هیچکی هیچ انتظاری از شما یکی نداره

مشکل اینجاست که خودم فکر میکنم دارم تیکه میندازم، ولی اونیکه میخوره گوشه کنایه برداشت میکنه

قبلنا یه آدم مریضی مثل خودم بود که کل صحبتمون با هم کل کل بود ولی هر دومون لذت میبردیم، نمیدونم چرا واسه بقیه صادق نیست

خلاصش دیگه خودمم زده شدم از این اخلاق، فکر میکردم حقی از کسی به گردنم نیست، ولی الان میبینم

میدونم زیاده خواهیه، ولی اگه تو این شبها خواستین کسیو ببخشین، یادتون به من هم باشه

خیلی این دعا رو دوست دارم

پروردگارا
آرامشی عطا بفرما تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم
و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که میتوانم
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم


[ 1391/05/20 ] [ 8:26 PM ] [ مجید نعمتی ]

 

داوود جون تولدت مبارک!!  

 

اون وسطی تویی که ذوق کرده!!

[ 1391/05/20 ] [ 4:59 PM ] [ امیر گودرزی ]
برو بسلامت!!!!!! شاید این زیبا ترین جمله ای بودکه تو این دوسال اخیر شنیدم،جمله ای که از دهن سربازی دراومد که مراحل پایانی تسویه خدمتم رو انجام میدادوبا این حرفش راحتم کرد از اینکه مطمئن شدم خدمت واقعا تموم شده.......! 17ماه و هفت روز خدمت تو کلانتری و یگان امداد.....!از قراول بگیر تا نگهبان پارکینگ و پاس پیاده تا راننده ماشین یگان امدادو گشت 110وگرفتن گواهینامه توسط دژبان و رد کردن هفت خان رستم برا پس گرفتن گواهینامه!! چه مصیبتا که نکشیدیم!!!خداییش خدمت تو کلانتریا تهران یچیز دیگست انگار هر روز داری فیلم پلیسی بازی میکنی،چه چیزا که ندیدیم....!از جمع کردن صدها نفر کارتن خواب تو پارکها کنار جوی اب گرفته تاتعقیب گریز دزدا وکیف قاپا وماشین دزدا که معمولا تهش فرار میکردن!به مواد فروشا که نمیشد گیر دادسازمانی داشتن برا خودشون اینجا بود که میشد فهمید نیرو انتظامی مترسگه!!!! از دزدای خونه ها گرفته که گاهی تا 700میلیون طلا و پول نقد از گاوصندوق طرف میبردن تاقتل و ادم کشی و تصادفای انچنانی،واقعا چخبر بود تهران......!!! ادمای رو دیدم که اونقد ماشین داشت که تازه دوروز بعد متوجه میشد یکی از ماشیناشو دزد برده و ادمایی که تمام زندگیشون یه مشت اشغال بدرد نخور تو یه کوله پشتی پاره پوره بودوشبا همونو میذاشت زیر سرش رو زمین میگرفت میخوابید.ادم پولدارایی که فقط خرج سگشون اندازه حقوق یه کارمند لیسانسه بود که با اون حقوق خرج یه خونواده رو میداد!ادمای به ظاهر فرهیخته ای که به سگشون بیشتر از عزیز ترین کسشون احترام میذاشتن ولی از اونور تو زندگی خونوادگیشون شکست خورده بودن!!! ادمایی که تنشونو به خاطر پول میفروختن و کسایی که دادن اون پول براشون ناچیز بود،کسای رو دیدم که شام و نهارشون رو از سطل اشغال دم خونه پولدارا پیدا میکردن،واقعا فرق انسان با انسان گاهی از انسان تا حیوان بیشتره!! گاهی تاسف میخوردم وقتی میدیدم یه عده کل زندگیشون رو جون میکنن تا فقط شکمسون رو سیر کنن بعد از اونور یه بچه 18ساله سوار ماشن چند صد میلیونی میشه از بیکاری خیابونا رو بالا پایین میکنه تازه حتی پلیسم نمیتونه بش گیر بده چرا، چون طرف کلفته!!! راست میگن قانون برا بدبخت بیچاره هاست!!! حسرت میخوردم وقتی میدیدم 17 ماه از بهترین دوران زندگیمو باید خدمت کنم ولی اقازاده هاو بچه مایه دارا اصن خدمت نمیانو بقول خودشون خدمت برا اونا نیست!!! چه میشه کرد هر چه بود این زندگی جریان داشت و دارد،خلاصه دنیایی بود کلانتری از تجربه ها از ندیده ها و شنیده ها،حداقل این واسه ما موند که خاطره های جالب زیاد برامون موند که بعداٌ برا بچمون تعریف کنیم...........!!!!
[ 1391/05/16 ] [ 01:52 AM ] [ امیر گودرزی ]

سلام بچه ها

میبینم که وبلاگ پر شده از مینیمال و ماکزیمم نسبی و مطلق و از اینجور حرفا!!

یکی نیست بگه اخه بچه(خطاب ب رامین)سرتو بنداز پایین خدمتتو کن این حرفا چیه میزنی فردا ی انگی بت میچسبونن حفاظتو ک میشناسی!!

حالا اینا همش بهونه بود فقط خواستم بگم دوروز بیشتر از خدمتم نمونده راستش اونقد که فکرشو میکردم تموم شدن خدمت لذت نداره شاید بخاطر اینه که هر چی جلوتر میریم زندگی سخترو پیچیده تر میشه ولی بازم خیلی خوشحالم ک ی دوره سختش تموم داره میشه!!!

چ میشه کرد!!!!

[ 1391/05/05 ] [ 11:54 AM ] [ امیر گودرزی ]

دیگه مریلا زارعی جدی جدی آخر شانسه ه ه ه ه ه . . . . 

(مربوط به پشت صحنه فیلم ضایعه خوابم میاد، عطاران)

[ 1391/05/04 ] [ 6:15 PM ] [ فخری سجادی ]

شانس رو دارید، از روزی که موضوع اختصاصی دار شدم دیگه بدبیاری نمیارم که توش بنویسم! همش محض ضایع شدنمه ها، لعنت بهش

[ 1391/05/04 ] [ 6:06 PM ] [ فخری سجادی ]

صدا زنگ میاد

بچه رو میفرستی درو وا کنه

میاد میگه کسی نبود

دوباره صدا زنگ میاد

با توپه پر میری دره خونه که بخابونی زیره گوشش

درو وا میکنی و اما چی میبینی

یه پسره 4 ساله که هر چی مترش میکنی میبینی دستش عمرا به زنگ برسه

میری پیشش میگه من بودم زنگ میزدما


تو خیابون دارم راه میرم

یه پیرمرده جلوتر با یه بچه به کولش داره میره

پیرمرد صورتش به طرفه جلوشه و غافل از پشت سر و بچه صورتش به طرف پشت

از پشت که نزدیک میشی دو تا لپ گنده میبینی که گل انداخته

نزدیک تر که میشی سیاهی چشم ها و چهار تا زلف کج و موج نمایان میشه

یکم جلوتر دو تا لب کوچولو میبینی که از شدت بهت باز شده

وقتی بهش میرسی چند تا دیوونه مثل خودت میبینی که دارن شکلک در میارن که بچه بخنده


تو شرکت یه سیستم شوتینگ داریم که پرونده ها رو از طبقه سه میندازیم واسه همکارا تو خیابون

پروندرو از اون بالا شوت کرد

باد یوهو قرش گرفت

پروندرو انداخت تو یه تراس تو طبقه 2

رفته پرونده رو از یارو گرفته اومده

بش میگم بت نگفت باره آخرت باشه، سری بعد پروندتون رو پاره میکنم


صبح گوشیه داره پایین و بالا میپره برش داشتم و خفش کردم

میبینم ماشین تو خونه نیست ولی بابام هست

در نهایت خوشحالی واسه 30 دیقه بعد کوک کردم و کلرو گذاشتم رو بالش و فیوز و کشیدم

پا شدم میبینم بابام نیست، با کمال خونسردی صبحانه رو خوردم و آماده شدم

گوشیو برداشتم زنگ بزنم بیاد دنبالم مامانم میگه امروز باید زود میرفت سره کار


رامین جان تولدت مبارک، 100 ساله بشی

[ 1391/04/27 ] [ 8:05 PM ] [ مجید نعمتی ]

سلام به همگی خوبین بچه ها؟ دلم خیلی تنگ شده برای همتون.


اون روزی که داشتم این وبلاگ رو درست میکردم، خوب یادمه! اینقدر عجله ای شد که اگه بدونین خندتون میگیره تا حدی که به جای jahad87، اگه یادتون باشه نوشته بودم jahad86 که از همون تالار تلفنی یکی از دوستام آدرس رو درست کرد.


حالا حتما پیش خودتون میگین چه ربطی داره که داره این حرفارو میزنه. تا چند وقت پیش امکان نداشت که پشت سیستم بشینم و به وبلاگ سر نزنم. ولی خب دیکه الان چی بگم. یه مدتی شده بود یه جای دور افتده که کسی بهش سر نمیزد، اون اوایل فکر میکردم که خیلی میتونه جای خوبی باشه که بچه ها بتونن از حال هم خبر داشته باشن و هر وقت که خواستن یادی از دوستان کنن یه سری به وبلاگ بزنن و اوقات خوبی داشته باشن.


چند وقتی هست که دوباره شور و حال به وبلاگ برگشته نه مثل اوایل ولی همینم خیلی خوبه.

واسه همینم خواستم که همینجا از همه دوستانی که باعث این شور و شوق شدن تشکر ویژه بکنم.


[ 1391/04/26 ] [ 10:55 PM ] [ مهدی صورتی ]

این دیگه آخر شانسه ها!

داشتم تو خیابون میرفتم تو ترافیک دم غروب، چشمم افتاد به آمپر بنزین که از منتها الیه سمت چپ داشت می افتاد کف ماشین!!!!!! چراغ بنزینم انگار کلی وقت روشن بوده و من . . .  بماند، با بیچارگی رسوندمش به نزدیکترین پمپ بنزین، فکر میکنید چی دیدم؟! داشتن پمپ بنزین رو خراب میکردند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


اینم از اولین پست موضوع انحصار خودم البته اولین 5 شنبه بود این داغترین بود



[ 1391/04/25 ] [ 09:44 AM ] [ فخری سجادی ]
ازم پرسید زیبا ترین چیز روی زمین

گفتم تماشای اولین بار راه رفتن یه بچه

گفت آزاردهنده ترین کار

گفتم نفس کشیدن

ازم پرسید الان به حال کی قبطه میخوری

گفتم یه مجنون تو تیمارستان

ازم پرسید زندگی رو شبیه به چی میبینی

گفتم شبیه یه زندون

گفت چرا زندون

گفتم رهایی ازش دست خودت نیست

ازم پرسید اگه خدا بودی چیکار میکردی

گفتم دکمه ی انصراف واسه زندگی میذاشتم

ازم پرسید به چی فکر میکنی

گفتم به شادیش

ازم پرسید واسه رسیدن به هدفت چقدر تلاش میکنی

گفتم به اندازه ی اهدافم

ازم پرسید : بزرگرین آرزوت چیه؟

گفتم کوچکترین آرزوهاش

بهم گفت نه واسه خودت

گفتم فنای ابدی

گفت آخرین حرفت

گفتم

سکوت


چشمم افتاد به هزیون های رامین، خواستم رو کم کنم.

[ 1391/04/20 ] [ 8:00 PM ] [ مجید نعمتی ]

امروز صبح یه چایی واسه خودم ریختم، یه بسته بیسکوییتم برداشتم که خیلی شیک، مثل آدمای باکلاس چای و بیسکوییت بخورم، بیسکوییت رو گذاشتم جلوم، با آب و تاب بازش کردم(همچنان فیگور باکلاسیو حفظ کردما)، اولیش رو برداشتم آوردم طرف دهنم!!! یهو دیدم یه جفت چشم معصوم زل زده تو چشمام!!!(منو نخور، منو نخور) چند بار چشمام رو بهم زدم دیدم اووووووووووووووو کلی چشم معصوم دیگه هم هست! یه خورده دیگه دقت کردم! کلی دست و پا و سر و کله ی قطع شده ی مورچه رو بیسکوییتم بود!!!! لعنت به این شانس! نمی دونستم به حال معده ی منتظر و قیافه وا رفته ی خودم گریه کنم یا کشتار دسته جمعی مورچه هااااااااااااااااااااااااااااا


پیشنهاد میدم تو موضوع بندی ها یه عنوان بدبیاری های فخری هم اضافه کنیم! آمارش خیلی میره بالااااااااااااااااا ، پایه ثابتشم اینه که هی من میام اینجا یه ساعت مطلب مینویسم بعد یادم میره کپی ازش بگیرم، نمیدونم چرا بلاگ اسکای بام لج شده تا انتشار میزنم متن میپره!!!!!!!!! مثل این سری!!! تا حالا چند بار کلا بیخیال شدم

[ 1391/04/19 ] [ 10:07 AM ] [ فخری سجادی ]
أ أ أ أ أ تصور کنید شب فینال شبکه 3 تون قطع بشه!!!!!!!!!!!!!!!! لعنت به این شانس!!!!!! با رادیو هم بازی گوش دادن عالمی داره، مخصوصا اگه تا حالا یکی جلو باشید
[ 1391/04/11 ] [ 11:41 PM ] [ فخری سجادی ]

دنیای انسان دو چشم

+ 2




ادامه مطلب
[ 1391/04/02 ] [ 11:22 AM ] [ مجید نعمتی ]

یه سوال فنی اگه دوست دارید جواب بدید، خوبه هم از تجربیات هم استفاده میکنیم، هم از احوالات هم با خبر میشیم :


چقدر از برنامه هایی که تو دوران تحصیل واسه بعد از فارق التحصیلیتون ریختید عملی شده؟ این جایی که الان هستید همون جاییه که واسش برنامه ریخته بودید و فکر میکردید دو سال بعد فارق التحصیلیتون بهش میرسید؟ یا راهی که دارید می رید تو همون مسیره؟؟؟؟؟


(البته یه چیزی هم هستا، الان اکثرا در حال خدمت صادقانه به وطن هستند که اجتناب ناپذیره و حتما جزء برنامه ها بوده)


اول خودم میگم دیگه:

من فکر میکردم، چرخ صنعت همین جور وایساده که من مدرکم رو بگیرم و بیام بچرخونمش، منم با کلی ذوق و اعتماد به نفس قبل از اینکه درسم تموم بشه تصمیم گرفتم معطلش نزارم و شروع کردم به چرخوندنش، فقط به این دقت نکردم که . . . خلاصه، دوتا چرخ که زد، از زمین کندم و چنان با خودش چرخوند و چرخوند که یکسال و شش ماه بعد از اون 18 ماهیکه چرخوندمش، هنوز دارم میچرخم و خسارتاشو جبران میکنم .  همیشه می خواستم خودم یه کاری رو شروع کنم، که شرایط مملکت گل و بلبل و بی تجربه گی و کم صبری ناکامم گذاشت و الان واسه مملکت کار میکنم، ولی از رو نمیرم،شرایط مملکت که فرقی نخواهد کرد اما بعد از کسب تجربه و صبر و صد البته یه پشتوانه ی مالی تپل اگه طبق گفته نوستراداموس جهان تموم نشد و امام زمانم ظهور نکرد، حتما دوباره شانسم رو امتحان میکنم.

راستی دوست داشتم ارشدم ادامه بدم، بعد از اولین سالی که کنکور دادم و رتبه ضایعی که آوردم به این نتیجه رسیدم که آدم باید واقع بین باشه و هر کسی را بهره کاری ساختن! به هرکس میگفتم باورش نمیشد رتبه 20000 هم وجود داره پس یه جورایی شرکت کردنم مفید بود و اطلاعات عمومی ملت رو زیاد کرد




[ 1391/03/30 ] [ 10:26 PM ] [ فخری سجادی ]

دوباره سلااااااااااااااااام

هورااااااااااااااااااااااااااااا............... وبلاگمون با همت دوستان دوباره داره شلوغ میشه!!!!! مدیر وبلاگم که خاک وبلاگ رو گرفت و لباس جدید تنش کرد... همگی خسته نباشییییییییییییییییییییییییید.


دقیقا اول تابستونه و اصفهان داره بارون میاد!!!! اونم اصفهانی که کل زمستون برف که هیچ یه بارون درست حسابی هم به خودش ندید!!!! چنان رعد و برق میزنه که جدی جدی میترسم!!!

شدیدا حس شعر هست:


سکوت

دلا شب ها نمی نالی به زاری

سر راحت به بالین میگذاری

تو صاحب درد بودی، ناله سر کن

خبر از درد بی دردی نداری.

بنال ای دل که رنجت شادمانی ست.

بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست.


مباد آن دم که چنگ نغمه سازت

ز دردی بر نیانگیزد نوایی

مباد آن دم که عود تاروپودت

نسوزد در هوای آشنایی

دلی خواهم که از او درد خیزد

بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد!


به فریادی سکوت جانگزا را

به هم زن، در دل شب، های و هو کن

وگر یارای فریاد نماندست

چو مینا گریه پنهان در گلو کن

صفای خاطر دل ها ز درد است

دل بی درد همچون گور سرد است!

"فریدون مشیری"


فقط یه چیزی ایجاد رعب و وحشت عمومی نکیند!!! چرا تهدید می کنید! آقای رواقی میدونید پول کافی نت چقدره ه ه ه ه . . .؟ شوخیش هم قشنگ نیستا.

موفق و پیروز باشیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید


[ 1391/03/30 ] [ 10:04 PM ] [ فخری سجادی ]

خاک عاشقی می داند

 گریه می کند ، رنج می کشد و صبر می کند ...

سر به آستان مرگ می گذارد ، برشانه هایش گریه می کند، اما نمی میرد...

خاک عاشق صبوریست ...

بر برگهای پاییز بوسه می زند. تقدیر جهان را عوض می کند ، جوانه ها را بیدار می کند ، اما خود هرگز نمی خوابد،خاک عاشق صبوریست که سالها و سالها برای آسمان صبر می کند و...

 من همانم که از خاک آمدم ، چون خاک عاشقم و چون خاک روزی صبوری را خواهم آموخت ...


                          صبورانه در انتظار پایان سه ماه و بیست وپنج روز پایانی  نکبتم 

                       و عاشقانه در انتظار دیدار دوستان عزیز

[ 1391/03/22 ] [ 9:13 PM ] [ علیرضا قنواتی ]

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا»زیاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

«قیصر امین پور»


[ 1391/03/21 ] [ 1:32 PM ] [ احسان میرزایی ]

سرم پایینه ، اینقدر پایین که گردنم داره زق...زق... میکنه. پیشونیم خیسه ، اینقدر خیس که قطره های عرق داره از روی بینیم میچکه روی زمین. چشم هام رو روی هم بستم که چشمم توی چشم کسی نیفته... من شرمنده ام...

الان 34 روز از آخرین روزی که برای این نظام مقدس در لباس مقدس خدمت میکردم میگذره. 34 روزه که دیگه صبح ها به نیت زیر پرچم از خواب بیدار نمیشم. 34 روزه که پا توی پوتین نکردم. 34روزه که به کسی احترام نظامی نذاشتم. الان 34 روزه که ولم... 34 روزه که خدمتم تموم شده...ولی...

ولی مدت زیادی هست که هیچ اثری از من و خیلی از دوستان دیگه توی وبلاگ نیست. بقیه دوستان حتما میدونن چند وقته خبری ازشون نیست. ولی من سعی کردم یادم نیاد آخرین پستی که توی وبلاگ گذاشتم کی بود ویا چی بوده! پیگیرش نشدم اینجوری کمتر آبروریزیه وجدانم هم راحت تره.

داره یه چیزایی یادم میاد... داره یادم میاد توی جشن فارغ التحصیلی مهدی صورتی یه برگه های کوچیکی رو بین بچه ها پخش می کرد. برگه هایی که اسم وبلاگ روش نوشته شده بود. چند روزی گذشت که عضو وبلاگ شدیم... چند روزی گذشت که اولین مطلبمون رو روی وبلاگ گذاشتیم... چند روزی گذشت تا تعداد اعضا زیاد شد... وبلاگ شلوغ شد... داغ شد... فلان استاد نمره زده... فلان استاد پروژه میده... فلانی دفاعیه داره... فلانی داره میره سربازی... فلانی دایی شده... خاله شده... عمو شده... عمه شده... فلانی عزیزی رو از دست داده...و...

هرجوری بود همه از حال و روز هم خبر داشتیم. هر اتفاقی برای هرکدوم از بچه ها میفتاد ، همین وبلاگ بود که همه رو باخبر میکرد... دوست بودیم و این خیلی خوب بود... خوب بود... بود... ولی الان...............من شرمنده ام..............

یاد اون روزا بخیر...................

[ 1391/03/18 ] [ 08:19 AM ] [ حسن مجیدی ]

دوباره سلام

واسه افتتاحیه خودم حضور پر شور خودم رو اعلام میکنم

جاییکه کار میکنم یه آقای محترمی هم کار میکنند که ظهرا ناهار رو میچینند! ایشون اونقدر با سلیقند که تصمیم گرفتم یه دور کلاس پیششون برم! هرچند بعید میدونم زیاد نتیجه بگیرم!

یه نمونش طرح هاییه که با دسمال کاغذی میزنند، چندتاشو میزارم خودتون قضاوت کنید، فقط اینم در نظر بگیرید که این طرح ها رو یه آقای میان سال زده:























ادامه مطلب
[ 1391/03/17 ] [ 10:05 AM ] [ فخری سجادی ]

همگی سلااااااااااااااااااااام( این همگی یعنی چند نفرند؟؟؟؟؟)

به شانس و قسمت و اینجور چیزا چقد معتقدید؟؟؟؟ ربطی ام نداره ها اما کلی به ادبیات خودم فشار آورده بودم یه متن توووووووووووووووووپ نوشته بودم! بعد بلاگ اسکای زحمت کشید ترکوندش و الان واقعا نمیدونم چی نوشته بودم که دوباره بنویسم یه زره هم حسش نیست! ولی حیف شد! توش کلی از خودم و شما تشکر کرده بودم که وبلاگ رو واسه روزایی که هرکی میره دنبال زندگیش سر پا نگه داشتیم، آرزو کرده بودم سمانه وطن نژاد بود و شبی یه پست میزاشت تا سه ماه بعد از عید که وبلاگ رو باز میکنیم هنوز تبریک عید جز آخرین پستها نباشه!!!! راستی تمام مناسبتهای خوب پارسال تا حالا رو بهتون تبریک گفته بودم!!! (کاش مطلب اصلی پیدا نشه حیصیتم بره، شایدم حیسیتم، شایدم حیثیتم اما مطمئنم هیثیتم یا هیصیتم یا هیصیطم یا حیثیطم نیست)

حالا کلا ما(من و بلاگ اسکای) منتظریم تا خوشحالمون کنید و حضورتون رو اعلام کنید! تا دوباره جمع بشیم و از حال هم با خبر!

همکلاسیهای محترم اگه واستون مقدوره به یه نظر رو پست من که توش نوشتید"حاضر" بسنده نکنید، البته واسه من نظر بزارید که معتاد نشم اما ما (من و بلاگ اسکای) بیشتر خوشحال میشیم اگه حضور دوستها رو محصوص ببینیم و حضورتون رو با یه پست اعلام کنید! ناراحت نباشید اگه مثل من پسورد بلاگ اسکایتون یادتون رفته، کلی منت میزاره ولی دوباره پسورد واستون میفرسته فقط قول بدید آخرین بارتون باشه

روزای خوبی پیش رو داشته باشید

بازم حیف شد پست قبلی پرید

بدرووووووووووووووووووووووووووود


[ 1391/03/17 ] [ 01:46 AM ] [ فخری سجادی ]
شب جلو تلویزیون خوابم برده بود
مامانم اومد ساعت 2 نصفه شب پتو انداخت روم بوسم کرد ، کلی هم قربون صدقم رفت

بعد موقع رفتن پامو لگد کرد، داد زدم و گفتم : اهههههههههههه پام داغون شد

جواب داد: خاک تو سرت کنن آخه اینجا جای خوابه؟
[ 1391/03/13 ] [ 11:26 PM ] [ علیرضا قنواتی ]

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت 
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم 
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود 
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید 
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد 
پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

[ 1391/02/21 ] [ 07:27 AM ] [ علیرضا قنواتی ]

بزن زنگو

این از کارت اول

[ 1391/02/10 ] [ 8:39 PM ] [ مجید نعمتی ]
!

[ 1391/01/12 ] [ 08:42 AM ] [ مهدی صورتی ]




مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه‌ام.
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم
من که در لخت‌ترین موسم بی‌چهچه سال
تشنه زمزمه‌ام؟
بهتر آن است که برخیزیم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.


«سهراب »


                            «عیدتون مبارک رفقا»

[ 1391/01/03 ] [ 2:32 PM ] [ احسان میرزایی ]

سال نو تون مبارک.

شاد و پیروز باشین

[ 1391/01/01 ] [ 10:44 PM ] [ مجید نعمتی ]

سلام به همه دوستان

سال نو بر همگان مبارک


[ 1391/01/01 ] [ 5:44 PM ] [ امید(اصغر)پدریان ]

دوست داشته باشید و زندگی کنید زمان همیشه از ان شما نیست.

سال نو همگی مبارک.

[ 1391/01/01 ] [ 10:26 AM ] [ مهدی صورتی ]

سلام به تمامی دوستان

دیدم تو وبلاگ خبری از عید و سال نو نیست گفتم چراغ اول خودم روشن کنم.



****** سال 1391 بر همگی مبارک*****


انشاا... امسال هم شاهد موفقیت دوستان باشیم.


[ 1391/01/01 ] [ 08:09 AM ] [ داود درتومی ]

سلام بچه ها  

حال همگیتون خوبه؟امیدوارم اینجور باشه چند وقت بود سر نزده بودم وبلاگ دلیل اصلیشم نمیدونم!   

پستای بچه ها رو خوندم دلم واشد یاد گذشته افتادم.

عکسای اشخورای جدیدم دیدم قشنگ بود غصه نخور شما هم یه روز پایه بالا میشید!!! 

چه زود روزگار میگذره پارسال این موقع استرس خدمت داشیم امسال یکساله داریم میشیم فقط مرخصی بهمون نیومده تاحالا!! 

یه بار اومدم تصادف کردم یه بار پام شکست ایندفم شب رسیدم صبح بابابزرگم فوت شد همش تو مراسم بودیم کمکم دارم متقاعد میشم تا اخر خدمت نیام مرخصی!!!

[ 1390/11/06 ] [ 9:38 PM ] [ امیر گودرزی ]

سلام.

امروز که روز خاصی نیست

اتفاقه جدیدی هم که نیفتاده

منم که هیچ خبری از بچه ها ندارم

مطلب به درد بخوری هم که ندارم بزارم.

آما خوشم میاد یه پست اسپم بزارم، کسی حرفی داره

خیلی وقت بود سر نزده بودم، نه اینکه وقت نکنما، نه، اونقد از هم دور بودیم که کم کم فراموشی داره اثرش رو میذاره.

اونقدری شده که اگه فردا تو خیابون محمد نوروزی رو دیدم، نیشم تا بنا گوش وا بشه، ولی هر چی فک کنم اسمش یادم نیاد

دلم واسه همتون تنگه

[ 1390/10/16 ] [ 12:06 PM ] [ مجید نعمتی ]
اینم از اینترنتمون

[ 1390/09/29 ] [ 9:57 PM ] [ امید(اصغر)پدریان ]
از کودکی شروع میکنیم :


در کودکی:
پسرها هر وقت شیطنت میکردند یک سیلی محکم صورتشان را نوازش میکرد
دخترها هر وقت شیطنت میکردند یک ضربه فانتزی به ماتحتشان میخورد.
خودتان قضاوت کنید : کدام ضربه درد بیشتری دارد؟



ادامه مطلب
[ 1390/09/27 ] [ 8:17 PM ] [ مهدی صورتی ]
[ 1390/09/26 ] [ 00:20 AM ] [ مهدی صورتی ]
آتش گرفته بود / دلم

دوربین وصل به سقف (لوکیشن : روستای درود زن ، از توابع مرو دشت )

 با من ببین :
ادامه مطلب
[ 1390/09/07 ] [ 11:33 PM ] [ احسان میرزایی ]

فرا رسیدن ماه محرم الحرام را خدمت همه سربازان جهاد تسلیت عرض میکنم...!! 

درست خوندید سربازان!!چون دیگه شده وبلاگ مخصوص سربازا و خبری از سر بسته ها نیست

[ 1390/09/06 ] [ 8:46 PM ] [ امید(اصغر)پدریان ]

      یه آهنگ قدیمی و فوق العاده زیبا از خواننده فقید جاماییکایی bob marley   

 

   همراه با متن ترانه، لطفاً به متن ترانه هم دقت کافی داشته باشین 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    دانلود آهنگ buffalo soldier  از bob marley 

 

    مشاهده متن ترانه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ 1390/08/27 ] [ 5:52 PM ] [ احسان احمدی ]

سلام.

شوتورین؟

یه شعر واستون میذارم در حد تیم ملی، برین حالشو ببرین.

پلنگی دسته دسته

توی چل دوش نشسته

بروبچ هم فراری

از دست این حصاری

دیگه نمیرم، دیگه نمیرم، دیگه نمیرم، بیگاری

ارتش بووووووووووق

هنوز بووووووووووق

چرا هر روز بیگاری

شبا تا صب بیداری

دیگه نمیرم، دیگه نمیرم، دیگه نمیرم، بیگاری

جناب سروان همیشه

میگه مرخصی نمیشه

لسانی شد فراری

تک و تنهاست حصاری

دیگه نمیرم، دیگه نمیرم، دیگه نمیرم، بیگاری

عادل دستش شکسته

روی تختش نشسته

مجید هم پاش شکسته

میان دوره نرفته

دیگه نمیرم، دیگه نمیرم، دیگه نمیرم، بیگاری

بیداری خیلی زوده

هیچکس نمیره صبحونه

کوفته ها مونده، مونده

معده ها رو پوکونده

دیگه نمیرم، دیگه نمیرم، دیگه نمیرم، بیگاری

یحیی کُرِم کجایی

باید بری بیگاری

ارشد فرشاد فدایی

تا لنگ ظهر تو خوابی

دیگه نمیرم، دیگه نمیرم، دیگه نمیرم، بیگاری


سروده شده توسط بروبکس آسایشگاه 4

توضیح المسایل:

حصاری: سرگروهبان

لسانی: گروهبان مخلوع(به جرم اختلاس)

عادل: تو بیگاری دستش شکست

مجید: روز بیستم پاش شکست و تا روز آخر روی تختش افتاده بود

یحیی: دارای ملیت کرد

فرشاد فدایی: ارشد آسایشگاه

در پایان از خودم تشکر میکنم که زحمت تایپشو کشیدم

[ 1390/08/26 ] [ 9:42 PM ] [ مجید نعمتی ]

سلام بر بروبچ

حالتون چطوره ؟ حالتون خوبه؟ خوشحالید مارو نمی بیند .

بعد دو ماه آموزشی 06 به تیپ 72 مقتدر و سو.. خ ارتش دوکوهه رهسپار شدم .

اولش که گیج بودیم کادری چیه  زیرآب- جیم- کلفتی- اضاف و... چی.......ه ؟؟

در همین حین اضاف - کادری وبقیه موارد بله! 

این تیپ مستقل امکانات زمان شاه مخلوع رو در خودش حفظ کرده و برای احیانا هر گونه مورد خطری آمادگی کاملو داره ودیگه نمی شه ادامه داد .  

(بنا به توصیه بچه های بالا!)

اینجا معمولا خلاصه اورده میشه :

اومدم مرخصی و حالا هم اکنون...

در مجموع خوب زمان تلف می کنیم و جای همه ی شما خالیست.

راستی یه خبر امروز سعید افشاری منو صدا کرد سرچرخوندم نشسته تو سمند انتظامی میگه تو معاونت اجتماعی تا 5 ب.ظ. هستش .  

نمی دونم خوش بهش گذشته یا میگذره اما فکر می کنم فربه تر شده برعکس من که فیت شدم در حد دوران هنرستان .

دیگه برات بگه دلم بیخیال من که راضی ام خدارو شکر.

فعلا ....     

  

[ 1390/08/18 ] [ 8:48 PM ] [ علی زال بهبهانی ]

 خواننده یه دختر انگلیسی هست به اسم Adele Laurie Blue Adkins متولد۱۹۸۸

 

اسم آهنگ هم set fire to the rain هست. 

امیدوارم لذت ببرین. 

 

دانلود 

 

ادامه lyric  تو ادامه مطلب 

 

I let it fall, my heart 

......


ادامه مطلب
[ 1390/08/16 ] [ 7:00 PM ] [ احسان احمدی ]

آزادی

تا جایی گیر نیوفتی، تا آزادیت سلب نشه قدرشو نمیدونی.

لباس شخصی، واژه ای که فقط پسرا قدرشو میدونن.

عبور از درب ورودی(دژبانی)، دلهره ای وصف ناپذیر.

خدمت، به معنای واقعی الافی.

ترخیص، رسیدن به آزادی

[ 1390/08/13 ] [ 10:19 AM ] [ مجید نعمتی ]

در این متروکه بازار سایت گفتم شاید بد نیست برا بالا بردن امار سایتم که شده کمی درددل بنویسم!

راستی چه زود بزرگ شدیم چه زودداریم وارد زندگی میشیم چه زود مجبور شدیم از علایق شخصیمون بگذریم تا به گرفتاریامون برسیم چه زود بهره بانکی وام ها داره برامون مهم میشه یا به عبارتی چه زود شدیم جز ادم بزرگا!!

فکر کنم یکی از دلایل پایین اومدن امار پست ها ادم بزرگ شدن بچه ها باشه!!!!!!!

[ 1390/08/04 ] [ 00:34 AM ] [ امیر گودرزی ]

سلام.

بالاخره بعد از 62 روز، بنده از زندان اوین (معروف به هتل هاوایی) رهایی یافتم.

آموزشی، پر.2 ماه از زندگی من هم پر.

مشهد شهر خوبیه با مردمانی نه چندان خوب، البته میگن فقط مشهدی های اطراف حرم آدم های خوبی نیستن، ولی به نظر من هیچ کدوم خوب نبودن.

بنده هم برگ تقسیم رو گرفتم، اونم چه برگ تقسیمی.

بیرجند.

دیگه حرفی واسه گفتن ندارم.

اینم عکس جناب سروان.


[ 1390/08/03 ] [ 3:13 PM ] [ مجید نعمتی ]

سلام به تمامی دوستان

رامین هم رفت.

توی سال گذشته اولین روز ماه های زوج مصادف با اعزام چندین نفر از همکلاسی هامون به خدمت سربازی( لغت مقدسش یادم رفت!) ، این بار هم قرعه به نام رامین خورد.

از امروز به مدت 2 ماه پادگان 01 تهران میزبان همکلاسی سابقمون خواهد بود.

انشاا... که یه روزی از این دوران به عنوان بهترین دوره ی زندگیش یاد کنه.

به امید دیدار مجدد، رفیق، مراقب خودت باش.

.

.

.

.

این فضای خالی بالا جای یه شعر با مضمون وفا، رفاقت، دلتنگی ، مرام، عشق، حسرت و یه مشت دری وری دیگه!


راستی یه خبر داغ داغ داغ:

""""مژده به تمامی دوستانی که آرزوی دیدن رامین رو با کله کچل داشتن """

تا یه مدت دیگه عکس زیبای مذکور رو خواهید دید.  


[ 1390/08/02 ] [ 12:33 PM ] [ داود درتومی ]

سلام به همه

امیدوارم همگی در سلامت کامل به سر ببرید

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

تنها هدفم از نوشتن این پست بالا بردن آمار پستهای این ماه بود امیدوارم که همه موفق باشید.

[ 1390/07/26 ] [ 7:51 PM ] [ داود درتومی ]

chon migozarad ghami HAST!! 

  azinke behtarin doran zenegieman ra dar hale gozarandane khedmat hastim v mikhaym behtarin doran javanimon harche sarii tar begzare,faghat tasof mikhoram 

chon migozarad ghami hast..... 

 

salam be hameye doostaye golam makhsusan sarbaza..

[ 1390/07/22 ] [ 09:22 AM ] [ امید(اصغر)پدریان ]
[ 1390/07/01 ] [ 9:36 PM ] [ مهدی صورتی ]
خوب است که بدانیم ؟
شاید که عمل کنیم !!!
 
01.jpg

 
تفاوت بارز کشورهای ثروتمند و فقیر، تفاوت قدمت آنها نیست.


ادامه مطلب
[ 1390/07/01 ] [ 9:23 PM ] [ مهدی صورتی ]

سلام به همگی خوبین؟!!

بچه ها برین اینجا عضو بشین باحاله


http://bidfa.ir/?rid=11034#register

[ 1390/06/26 ] [ 11:16 AM ] [ مهدی صورتی ]

شب از مهتاب سر میره تمام ماه تو ابه
شبیه عکس یک رویاست تو خوابیدی جهان خوابه

زمین دور تو میگرده زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از

گل و مهتاب و لبخند
شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی

تورا اغوش میگیرم
تنم سریز رویا شه
جهان قد یه لالایی
توی اغوش من جاشه

تورا اغوش میگیرم
هوا تاریک تر میشه
خدا از دست های تو به من نزدیکتر میشه

زمین دور تو میگرده
زمان دست تو افتاد
تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تمامه خونه پر میشه از این تصویر رویایی
تماشا کن تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی

[ 1390/06/18 ] [ 8:07 PM ] [ احسان احمدی ]

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خیلی دلم برا وطنم و دوستام تنگ شده

مرده شوره روزه ارتش رو ببرن

خدا لعنت کنه هر چی سرهنگ ارتشه

تا دیدار بعدی خدانگهدار

[ 1390/06/16 ] [ 5:51 PM ] [ مجید نعمتی ]

می خوام یه مقایسه انجام بدم... 

 


گروه صنعتی ایران خودرو (ایران ناسیونال پیشین) در ۱۲ مهرماه سال ۱۳۴۱(1962) توسط برادران خیامی احمد ، محمود و حسن خیامی با هدف تأسیس و ادارهٔ کارخانجات به منظور تولید و تهیهٔ انواع خودرو، قطعات مربوط به آنها تاسیس شد. این شرکت در فروش و صدور محصولات با سرمایه ای در حدود 10 میلیون تومان در خیابان اکباتان تهران متولد شد.

گروه صنعتی ایران خودرو بزرگ‌ترین شرکت خودرو سازی ایران است که به طور متوسط ۵۰ تا ۵۵ درصد تولید خودرو ایران را به خود اختصاص داده‌است. این شرکت علاوه بر سایت اصلی که در کیلومتر ۱۲ جاده مخصوص کرج واقع است در شهرهای مشهد، شیراز، تبریز، کرمانشاه و مازنداران نیز دارای پایگاه‌های تولید خودرو است. این گروه در زمینه صنایع ریلی هم فعالیت دارد. 

 

 

 

شرکت هیوندای در سال ۱۹۶۷ تاسیس شد. دفتر اصلی این شرکت در شهر سیول کره ی جنوبی است؛ کارکنان این شرکت حدود ۷۵۰۰۰ نفر و ظرفیت تولید سالانه آن۱.۶ میلیون محصول است. محصولات این شرکت از طریق ۶۰۰۰ نمایندگی و نمایشگاه به ۱۹۳ کشور دنیا صادر میگردد. کلمه هیوندای در زبان کره ای از دو کلمه هیون و دای تشکیل شده و به معنای مدرنیته است. نماد این شرکت برگرفته از حالت کج حرف "H" است. 

این شرکت بزرگترین شرکت خودروسازی دنیا از لحاظ سود، چهارمین شرکت خودروسازی دنیا از لحاظ تعداد فروش و نخستین خودروساز دنیا از لحاظ سرعت رشد است.

  

 

 

ایران خودرو خودمون ۵ سال زود تر از شرکت هیوندای تاسیس میشه... یعنی ما ایرانی ها ۵ سال زود تر از کره ای ها به فکر ایجاد صنعت درامدزای خودروسازی میفتیم... اما چطور می شه که این طور میشه؟؟؟ به من چه!!!!


توی عکس های زیر میتونیم پیشرفت این دو خودرو ساز رو ببینیم...سمند ایران خودرو در سال

های 2001 و 2011 و سوناتای هیوندای در همین سال ها!!!!!!!!!!







خیلی سعی کردم یه چهارتا عکس درست و حسابی از سمند پیدا کنم ولی نبود که نبود... چهره ی جلویی سمند هم طی این سال ها هیچ تغییری نکرده خیالتون راحت...


منابع: ویکیپدیا - مجله ی ماشین - خودم.

[ 1390/06/13 ] [ 00:14 AM ] [ حسن مجیدی ]

سلام دوستان: 

بالاخره این آموزشی کوفتی ما هم تموم شد و از خدا می خوام همه دوستان این راه را با موفقیت طی کنند. این راه گرچه یه کم سخته ولی تجربه لذت بارییه.برای منی که بیشترین زمانی که از خانواده دور بودم ۱ هفته نمی شد غربت و تنهایی بزرگترین عذابم بود.  

 

 


ادامه مطلب
[ 1390/06/05 ] [ 6:37 PM ] [ قاسم محمدپور ]

سلام به همگی دوستای خوبم. نماز و روزه هاتون قبول باشه.

همش آدم خبرای جدید میشنوه!


محمد حسن به سلامتی داری میری واقعا با شایعست؟ (هرجا هستی موفق باشی پسر)


مجید جونمم میبینم که رفتی و پوتین پات کردی میبینی پوتین ارتشه دیگه انگاری پاره آجر یستم کفش! بابا من کی گفتم آخه ولی خودت آخر آموزشیت بهش میرسی کمی صبر!


علی زال عزیز درسته که دو کوهه پر از عقربه ولی جای باحالیه و به دلیل نبود امکانات اگه زرنگ باشی همش خونه ای، حالا ببینیم که چقدر زرنگی!!!


قاسم جون تو که دیگه از همه جات بهتره زرنگ باشی ره 100 ساله رو 1 ساله میری....!


داوود به نظرت این نهضت همچنان ادامه دارد؟.....

[ 1390/06/04 ] [ 3:25 PM ] [ مهدی صورتی ]

سلام

نهضت انقراض برو بچه الکترونیک با اعزام دلاور مردانی همچون حسن مجیدی، سید حمید هاشمی و ...  در تاریخ 1390.10.1شروع شد. ولی در اصل فداییان این راه با دوستانی شروع شد که تیر 1390 به خدمت اعزام شدند یادش بخیر ساداتیان. 

 هنوز 2 ماهی از این مصیبت عزما نگذشته بود که خبر اعزام حدود 10 نفر از رفقا تو برج  اسفند  کمر  ورودیمون رو شکست ( البته نه به این فجاعت!)  این در حالی بود که هنوز حدود 20 نفرمون هنوز دانشجو بودیم. یادشون بخیر امیر گودرزی، علی خراسانی،، زمردیان ،.... 

کم کم عید شد و همه جا شلوغ شد به جز وبلاگمون که  تجربه ی  10پست تو ی 2 ماه رو گذروند.

رفقای خدمتی از با حال بودن خدمت میگفتن، شبیه بچگیمون بود که از شهربازی رفتنمون با عمو و دایی و ... واسه  بچه محلا تعریف می کردیم

و اما سال نو مبارک.

یه عده از رفقا که درس رو تموم کرده بودن در گیر و دار ماراتن فارغ التحصیلی دست و پا زنان بودن که خبر اومد وا مصیبتاااااااااا کجایید که سعید افشاری ، ایمان مجید ، احسان میرزایی و جمعی دیگر به خدمت سربازی شتافتند .

یه قانون فیزیکی هست که میگه "خدمت از بین نمیره فقط مدتش و زمان اعزامش تغییر میکنه" 

این قانون شامل حال رفقای جا مانده از قافله ی خدمت شد و علی زال، حسین صرام، علیرضا قنواتی ، اصغر پدریان و  2 قل خجسته مهرها ... رو به جمع خادمین به این مرز و بوم ملحق کرد.

هی هی هی امان از این خدمت که هر چی سعی میکنی ازش فرار کنی فقط عرصه رو بهت تنگتر میکنه، مهدی قاسمی علیرغم مهلت 2 ماهه بالاخره امروز راهی سیرجان شد. 

البته این نهضت با رفقایی که تیر امسال درس رو تموم کردن و هنوز اعزام نشدن ادامه داره...  

3 روز پیش می خواستیم یه برنامه بریزیم دیدم از اون جمع صد و اندی نفر  شاید به تعداد انگشت های یه دست مونده باشند که اصفهانن و خدمت نیستن و درس نمی خونند


[ 1390/06/01 ] [ 7:14 PM ] [ داود درتومی ]

میگه کارای سفرش داره درست میشه!

آخرای این ماه رفتنیه، یعنی کمتر از بیست و چند روزه دیگه.

درسته همین الانیم که اینجاس، سال به 12 ماه همدیگه رو نمیبینیم، حتی زنگ هم به هم نمیزنیم، ولی با این حال دلم واسش تنگه.

درسته خیلی پر حرفه و یه وقتایی مثله رادیو شکسته یه بند حرف میزنه، ولی گاهی وقتا حرفهای درست و حسابی هم میزنه.

درسته پیر و جوون و آشنا و غریبه حالیش نیست و نرسیده پسر خاله میشه، درسته به هر کسی تیکه میندازه، ولی تو دلش عینه کلش چیزی نیست و گاهی وقتا ماهها میگرده دنبال طرف تا از دلش در بیاره.

درسته مردک بیشعور تو طوله عمرش یک بار سر وقت به قرارش نرسیده، ولی وقتی میاد تا وقت رفتنش باهاته.

...........

دلم تنگه.

دلم تنگه!

ولی دلم نمیاد آرزو کنم بمونه، شاید با رفتنش زندگیه بهتری داشته باشه.

آره، ممدسن هم داره میره.

دلم تنگه.

[ 1390/05/31 ] [ 5:05 PM ] [ مجید نعمتی ]

خیلی حالم خرابه

آخه چرا!؟

چرا من!؟

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

رفته بودم خواستگاری

جواب رد بهم دادن

نتوستم با خودم کنار بیام

دارم میرم مجاور امام رضا بشم

از اول ماهه دیگه میرم

دوستان اگه کسی گرفتو گیری داشت بگه تا به نیابتش یه جونوریو ببندم به ضریح

[ 1390/05/20 ] [ 10:50 PM ] [ مجید نعمتی ]

   1    2    3    4    5    6    7    8    9    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 135954